زندگینامه سلمان فارسی و نقش او در تشیع ایرانیان - امیرالمومنین امام علی (ع)
   
  امیرالمومنین امام علی (ع)

 

 

 

 

 

در مذهب ، كلام حق ، ناد علي است * طاعت كه قبول شود ياد علي است * از جمله آفرينش كون و مكان * مقصود خدا علي و اولاد علي است * منسوب به حضرت حافظ

        آخرین مطالب 

انسان ممکن الخطاست
شیر و شمشیر خدا
سخن امام علی(ع) درباره مهمترین عامل شتاب انتقام خدا
علامه مجلسی و صوفیه
احادیثی در مورد حق الناس!!!
پیش بینی داعش توسط امیرالمومنین (ع)
پیش بینی حضرت علی (ع) درباره سرنوشت آمریکا+لینک دانلود کتاب
دانلود کتاب نظرات سیاسی در نهج البلاغه
دعایی از حضرت علی(ع): طلب همسر خوب از خداوند
کم فروشی وگران فروشی از نظر قرآن
برخی از عوامل گمراهی های سیاسی از نگاه امیرالمؤمنین (ع) در نهج البلاغه
احادیت ائمه درباره عقل و جهل
زیارت حضرت امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه)
لزوم تفکیک بین ورود اسلام به ایران و حکومت اموی و عباسی
خطاب خداوند در قرآن
سازشکاری از نظر امام علی (ع)
با وجود امام سجاد(ع) چرا مختار به خون خواهی برخاست؟
توصیه های حضرت علی(ع) برای کسانی که نعمت های خدا را از دست می دهند؟
چرا به امام حسین(ع) اباعبدالله می‌گویند؟
چگونه بنی امیه عاشورا را به عنوان عید معرفی کردند؟
گناهی که مرگ را نزدیک‌تر می‌کند!
۴۰ حدیث نورانی درباره امام حسین (ع)
25 حدیث درمذمت دروغ ازفرمایشات پیامبر(ص) وائمه علیهم السلام:
احادیثی گهربار از حضرت علی(ع)
ماجرای شهادت حضرت علی (ع)

 

        آرشیو مطالب

اسفند ٩٥
خرداد ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸

 

            پیوندها

آپلود عکس و فایل
وبلاگی برای خدا
قرآن به تفکیک موضوع
جستجوی کلمات و عبارات در قرآن
تفسیر مطالب علمی قرآن
شناخت عمر از کتب اهل سنت
دین و اندیشه (تبیان)
سایت حوزه
موسسه تحقیقاتی ولیعصر
سایت غدیر
سایتهای مذهبی
با آل علی هر کی در افتاد ور افتاد
مناقب و فضایل امیرالمومنین
وبلاگ چهره واقعی عمر
احادیث و روایات
سایت سنت
کتابخانه تاریخ ایران و اسلام
موعود
وعده صادق
شیعه آنلاین
شیعه نیوز
برده داری در اسلام
پاسخ به شبهه افکنان قران و اسلام
پرسش و پاسخ دینی
شمیم شیعه پاسخ به شبهات
غربت مادر سیلی خورده فاطمه
حدیث

 

        صفحات جانبی

- زندگینامه حضرت علی اکبر
- زندگی نامه حضرت حکیمه خواهر امام هادی
- زندگینامه حضرت ام البنین (س)
- زندگینامه حضرت نرجس
- زندگینامه حضرت نجمه
- زندگینامه حضرت معصومه
- زندگینامه سکینه دختر امام حسین
- زندگینامه ابوالفضل العباس
- زندگینامه زینب کبری
- زندگینامه حضرت محمد (ص)
- زندگینامه حضرت فاطمه (س)
- زندگینامه حضرت خدیجه (س)
- زندگینامه امام علی (ع)
- زندگینامه امام حسن (ع)
- زندگینامه امام حسین (ع)
- زندگینامه امام سجاد (ع)
- زندگینامه امام باقر (ع)
- زندگینامه امام صادق (ع)
- زندگینامه امام موسی کاظم (ع)
- زندگینامه امام رضا (ع)
- زندگینامه امام جواد الائمه
- زندگینامه امام هادی (ع)
- زندگینامه امام حسن عسگری
- زندگینامه امام مهدی (عج)
- روایات مربوط به اخر زمان

 
        لوگوی دوستان
..

اسناد امامت امام علی و شهادت فاطمه ع

 شناخت عمر بن الخطاب از منابع اهل سنت

 شيعه اميرالمومنين عليه السلام

نقد صحیحین

حديث اشک|اشعار اهل بيت (ع)

قرآن و اهل بیت تنها راه نجات

...

 
زندگینامه سلمان فارسی و نقش او در تشیع ایرانیان

سلمان کیست؟
حدود دویست و شانزده یا سیصد و شانزده سال قبل از هجرت، در روستاى «جى‏» (از روستاهاى اصفهان (1)و برخی منابع شیراز(2)) فرزندى به دنیا آمد، که  نام او، ماهو یا روزبه بن خشبوزان است و بعضی او را، فیروزان نامندو بعدها پیامبر اسلام(ص) او را «سلمان‏» نامید.و کنیه اش، ابو عبد الله می باشد.
پدر سلمان «بدخشان کاهن‏» (روحانى زرتشتى) بود و کار همیشگى‏اش هیزم نهادن بر شعله آتش. با اینکه سلمان در میان خاندان و محیطى زرتشتى دیده به جهان گشود، ولى هرگز در برابر آتش سر فرود نیاورد و به خداى یکتا اعتقاد یافت. سلمان در دوران کودکى مادرش را از دست داد و عمه‏اش سرپرستى او را به عهده گرفت.


در کودکی (بدون اطلاع خانواده) بدین عیسوی گرائید، سلمان، بعد از آنکه دریافت قرار است او را شش ماه با اعمال شاقه زندانى سازند و پس از آن اگر به آیین نیاکانش ایمان نیاورد اعدامش کنند، با همکارى عمه‏اش گریخت و روانه بیابان شد.

و چون از کشیشان شنیده بود که ظهور پیغمبر تازه‌ای نزدیک شده است، خانه پدر را ترک گفت و در پی یافتن آن پیغمبر به سفرپرداخت.

در بیابان کاروانى دید که به سوى شام مى‏رفت; پس به مسافران پیوست و رهسپار سرزمینهاى ناشناخته گردید.

چون به سوریا رسید چندی در شام و موصل و نصیبین اقامت جست تا آنکه در بلاد عرب به اسارت بنی کلب افتاد و مردی از بنی قریظه او را خرید و به یثرب برد.
در این شهر از ظهور پیغمبر آگاه شد و چون گفته‌ها و علائم و نشانه‌هایی که از کشیش مراد خود شنیده بود در پیغمبر بدید بزودی اسلام آورد.

سرانجام سلمان، در همان آغاز هجرت گمشده‏اش را یافت و در حالى که برده یک یهودى بود، در محضر رسول خدا(ص) مسلمان شد. (3)

رسول اکرم علیه السلام او را از خواجه اش خرید و آزاد کرد، که از آن موقع سلمان ملازم رسول خدا و نزد ایشان صاحب منزلتی خاص شده بود.
سلمان، از آن زمان به بعد، جزو، محارم اسرار رسول خدا شد، تا حدی که، رسول مردم را به زیارت چهره مبارک او، ترغیب میفرمود. او و قومش (ایرانیان) را، مصداق و یا شأن نزول آیات معرفی میفرمود. و آنقدر برای او ارزش قائل شد که، عهدنامه در آزادی خانواده او نوشت. همه این توجهات به یک سو، کسب مدال " منّا اهل البیت " از سوی دیگر، که شایان توجه عظیمی ست (و شیرینتر، شأن صدور این سخن گرانبهاست).
با این اوصاف، سلمان بعنوان بزرگترین صحابی رسول خدا به همه‌ی مسلمانان معرفی شد. این همه، نقش او را در جامعه نو پای دینی، که در مدینه متولد شده بود، سنگینتر می‌سازد. تا جائیکه، مهمترین مشاورات رسول با او انجام می شد.
مانند کندن خندق در جنگی که در تاریخ اسلام به غزوه خندق معروف است (که بعضی از مورخین مطرح کرده‌اند که، این روش مقابله با دشمن را او در ایران، تجربه کرده بود).

 

سلمان جوینده حقیقت

در زمان ساسانیان بین گروهی از موبدان و مغ ها(مغ وازه یونانی به معنی آتش پرست که به گروهی از موبدان زرتشتی گفته می شده است) اختلاف افتاد منشأ این اختلاف چنین بود:
بیان سبب آمیختگی نور و ظلمت است و آمیختگی (نور را با ظلمت) مبدائ و خلاص (نور را از ظلمت)معاد قرار داده اند
روشنی ازلی و ظلمت حادث است پس بین مغ ها در سبب حدوث ظلمت اختلاف پیش آمد((چگونه گی بوجود آمدن شر)) قابل توجه دوستان که در فرهنگ ایرانی نور یزدان و ظلمت اهریمن است.
گروهی بر این باور بودند که مبداء اول بشر کیومرث است و زرتشت پیغمبر دوم است (و کیومرث به معنی زنده ی گویاست) که در تاریخ ایران و هند آمده که کیومرث همان حضرت آدم (ع) است.
خلاصه چنین اختلافاتی در بین مغان زرتشتی ایجاد شد و گروهی با حمایت ساسانی ها در صدد تحریف و بدعت گذاری بر آمدند و آتشکده را از تقدسی که داشت بالاتر بردند به گونه ای که انگار آتش را می پرستیدند.
همین اختلافات موجب شد که سلمان به خود بیاید و روحیه حق طلبی او باعث شد که سفری را در جستجوی حقیقت آغاز کنداما این اختلافات و تحریفات باعث شد تا آریایی حق طلب دچار تردید شود با ورود اسلام به ایران (به دلیل شباهت های موجود بین تعالیم زرتشت و اسلام) مردم ایران اسلام را پذیرفتند
بد نیست بدانید که مردم ایران برعکس رومیان و مصریان باستان که لخت و عور بودند از حدود 3000 سال پیش حجاب داشتند!!!

 این چه فنا در حقیقت، و چه عشق به حقیقت، و کدام سر پر شورى بود که او را با طیب خاطر و به میل خود، از آغوش ملک و خاک و نعمتهاى پدرش، بدر برد و به دنبال گمشده‏اى که آنهمه دشوارى و مشکلات و مشقتها در سر راه آن بود، به تکاپو انداخت بطورى که با کمال جدیت و با نهایت زحمت، و پیوسته عبادت کنان، از سرزمینى به سرزمین دیگر، و از شهرى به شهر دیگر منتقل مى‏شد؟!
پس از ظهور اسلام، از سرزمین ایران رجال بسیارى برخاستند که به آئین اسلام گرویدند و اسلام از آنها بزرگمردانى ساخت که در میدان مسابقه علم و ایمان و در این جهان و آن جهان کسى به گردشان نمى‏رسد.
و این، یکى از نکات جالب و اسرار عظمت اسلام است که در روى زمین به هیچ کشورى قدم ننهاد مگر اینکه تمام نبوغها و استعدادها را بطرز اعجاب ـ آمیز و خیره کننده‏اى بر انگیخت و ذخائر معنوى و نبوغها و ذوقها را که در عقل و فکر مردم، همچون گنجى شایگاه در دل زمین، خوابیده بود، همه را بیرون آورد.
و لذا مى‏بینید فلاسفه مسلمان، اطباى مسلمان، فقهاى مسلمان، ستاره شناس و فلکى دان مسلمان، مخترعان مسلمان، دانشمندان مسلمان، و ریاضى دانان مسلمان همچون ستارگان فروزان از هر افقى درخشندگى آغاز کرده و همچون آفتاب درخشان در آسمان هر سرزمینى طلوع کردند بحدى که تاریخ قرون اولیه اسلامى پر از نبوغهاى شگفت انگیزى است که در جنبه‏هاى مختلف عقل و اراده و تکامل روحى به ظهور پیوسته است. درست است که وطنهاى این افراد، مختلف بود ولى همه از یک دین پیروى مى‏کردند!
خود پیامبر (ص) از جانب خداى بزرگ و دانا، از این گسترش فرخنده آئین خود خبر داده بود و در پرتو مساعدت زمان و مکان روزى فرا رسید که پیامبر به چشم خود دید پرچم اسلام در آسمان کشورهاى روى زمین و بالاى کاخهاى زمامداران دنیا چگونه به اهتزاز در مى‏آید؟
سلمان فارسى شاهد جریان بود، و به آنچه پیامبر فرموده بود نهایت ایمان و اطمینان را داشت.
جریان در سال پنجم هجرت روز خندق اتفاق افتاد، موقعى که عده‏اى از سران یهود به منظور دسته بندى و عقد اتحاد میان عموم مشرکین و تمام قبایل و دسته‏ها، بر ضد پیامبر اسلام و مسلمانان، به مکه رفتند تا از آنها پیمان بگیرند که همگى در جنگ مهمى شرکت جویند که ریشه دین جدید را برکنند و یهود را یارى کنند و همگى صف واحدى تشکیل دهند تا اساس آن دین را بر اندازند.
نقشه خائنانه جنگ چنین طرح شد که سپاه قریش و قبیله«غطفان»، مدینه، پایتخت حکومت اسلامى را از خارج مورد حمله و ضربت تهاجمى قرار دهند و در همان حال قبیله«بنى قریظه» که در مدینه سکونت داشتند، از داخل مدینه و از پشت سر صفوف مسلمانان، حمله را شروع کنند و به این ترتیب مسلمانان را در میان دو سنگ آسیاى جنگ قرار داده کاملا خرد کنند و چنان بلائى بر سر مسلمانان آوردند که هرگز فراموش نکنند.
ناگهان پیامبر (ص) و مسلمانان در برابر سپاهى قرار گرفتند که با عده‏اى انبوه، و ساز و برگ جنگى سهمگینى نزدیک مدینه کنار چاه آبى اردو زده بودند. مسلمانان که ناگهان در برابر عمل انجام شده وحشتناکى قرار گرفته بودند، نزدیک بود از وحشت غافلگیرى قالب تهى کنند.
قرآن وضع آن روز مسلمانان را چنین تصویر نموده است:
«بیاد آورید آن وقتى را که لشگر کفار از بالا و پائین بر شما حمله ور شدند و چشم‏ها حیران شده و جان‏ها به گلو رسید و به وعده خدا گمان‏هاى مختلف بردید، مؤمنان حقیقى به وعده حق و پیروزى اسلام خوش گمان و دیگران بد گمان بودند». (4) بیست و چهار هزار نفر مرد جنگى تحت فرماندهى«ابو سفیان» و «عیینة بن حصین» نزدیک مدینه رسیدند تا مدینه را محاصره نمایند و چنان ضربت سخت و قاطعى وارد سازند که یکباره از محمد (ص) و آئین او آسوده گردند.
چنانکه گفتیم این سپاه تنها از طرف قریش بسیج نشده بود، بلکه تمام قبائل و دسته‏هائى که اسلام را براى خود خطر بزرگى حساب مى‏کردند، در کنار قریش بودند این لشکر کشى آخرین کوشش و مبارزه قاطعى بود که دشمنان پیامبرـاعم از افراد پراکنده، و جمعیت‏ها و قبایل و قشرهاى مختلفـآن را آغاز نموده بودند.
مسلمانان خود را در موقعیت دشوارى دیدند، پیامبر اصحاب خود را گرد آورد تا با آنها در این باره مشورت کند، طبعا پس از تشکیل شورا، همگى رأى به جنگ و دفاع از پایتخت اسلامى دادند ولى در این که این دفاع چگونه باید باشد، اختلاف نظر وجود داشت، در این هنگام مرد بلند قامتى با موهاى پر پشت و انبوه که بسیار مورد علاقه و محبت پیامبر (ص) بود از جا حرکت کرد.
آرى«سلمان»حرکت کرد و از بالاى تپه بلندى نگاه دقیق و کنجکاوى به شهر مدینه افکند و مشاهده کرد که مدینه در میان حصارى از کوهها واقع شده و سنگها و صخره‏ها اطراف آن را احاطه کرده است، فقط در میان آنها یک شکاف طولانى و وسیع و هموارى وجود دارد که سپاه دشمن به آسانى مى‏تواند از آنجا به حریم شهر مدینه یورش و حمله کند.
سلمان در وطن خود ایران، بسیارى از وسائل و نقشه هاى جنگى را دیده و از آنها اطلاع داشت، لذا طرحى خدمت پیامبر (ص) عرضه داشت که در هیچ یک از جنگهاى عرب سابقه نداشت و مردم عرب اصولا تا آن روز کوچک ترین آشنائى با آن طرح نداشتند. پیشنهاد او این بود که: خندقى کنده شود که تمام منطقه باز و بلا مانعى را که در اطراف مدینه است، حفظ کند.
خدا مى‏داند اگر این خندق را نمى‏کندند، سر انجام مسلمانان در آن جنگ چه مى‏شد؟قریش که اصولا چنین خندقى را ندیده بودند از مشاهده آن دچار حیرت شدند،قواى قریش مدت یک ماه در خیمه‏ها لمیدند، و در ظرف این مدت نتوانستند به مدینه راه یابند، عاقبت در یکى از شبها خدا باد بسیار تند و سرد و سیاهى را بر انگیخت و خیمه‏ها را از جا کند و قریش را پراکنده ساخت، ابو سفیان در میان سپاه خود فرمان داد: کوچ کنند و به همان جائى که آمده‏اند برگردند، و گر نه روز بروز نا امیدى بر آنها چیره شده و ناتوان خواهند گشت!
در ایام حفر خندق، سلمان در میان مسلمانان که همگى مشغول کندن خندق و تلاش و کوشش بودند، در محل مأموریت خود قرار مى‏گرفت. پیامبر (ص) نیز هماهنگ با سایر مسلمانان ضربات کلنگ را بر زمین وارد مى‏آورد، روزى در قسمتى که سلمان با گروه خود کار مى‏کرد، کلنگ‏ها بر سنگ سیاه رنگ بسیار سختى برخورد.
«سلمان» مردى قوى بنیه، و داراى بازوان نیرومند بود بطورى که یک ضربت بازوى پر قدرت او سخت ترین سنگها را مى‏شکافت و ریزه‏هاى آن را به اطراف پراکنده مى‏ساخت ولى وقتى کلنگ او به این سنگ رسید در برابر آن عاجز ماند. به یاران خود گفت کار این سنگ بر عهده همگى شماست،ولى به زودى ناتوانى آنها نیز آشکار گشت.
«سلمان» نزد پیامبر (ص)رفت و اجازه خواست براى رهائى از مشکل کندن آن سنگ سخت و استوار، مسیر خندق را تغییر دهند. پیامبر (ص) به اتفاق سلمان آمد تا آن زمین و سنگ را شخصا مشاهده نماید، وقتى ملاحظه کرد، کلنگى طلبید و به یاران خود فرمود کمى دورتر بروند تا ریزه‏هاى سنگ به آنها اصابت نکند.
آنگاه نام خدا را بر زبان جارى ساخت و هر دو دست را که دسته کلنگ را محکم گرفته بود، با اراده آهنین بلند کرده چنان بر سنگ فرود آورد که سنگ شکافته شد از شکاف بزرگ آن برق و شعله بلندى به هوا برخاست!
«سلمان» مى‏گوید: من شخصا آن شعله را دیدم که اطراف مدینه را روشن ساخت، پیامبر (ص) صدا زد:
«الله اکبر!کلیدهاى سرزمین ایران به من داده شد، کاخهاى حیره و مدائن کسرى بر من روشن گردید، بى شک امت من بر آن ممالک غلبه خواهند کرد»بعد کلنگ را بلند نمود و ضربت دوم را فرود آورد، عین همان پدیده تکرار شد، از سنگ شکافته شده، برقى جهید و شعله‏هاى نورانى به هوا برخاست و پیامبر تهلیل و تکبیر بر زبان جارى ساخت و گفت:
«الله اکبر! کلیدهاى سرزمین روم به من عطا شد، این شعله، کاخهاى آنجا را بر من روشن ساخت، بى شک امت من بر آنجا غلبه خواهند کرد».
سپس ضربت سوم را وارد ساخت، سنگ استوار و سر سخت تسلیم شد و در برابر نیش کلنگ پیامبر (ص) از جا تکان خورد و برق درخشان و خیره کننده‏اى از خود ظاهر ساخت ،پیامبر تکبیر گفت، مسلمانان نیز با او همصدا شدند پیامبر (ص) فرمود: هم اکنون کاخهاى سوریه، صنعاء و سایر کشورهاى روى زمین را که بزودى پرچم اسلام در آسمان آنها به اهتزاز در خواهد آمد، مى‏بینم، مسلمانان با اعتقاد کامل فریاد بر آوردند:« این،وعده‏اى است که خدا و پیامبر او داد بى شک خدا و پیامبر راست مى‏گویند».
سلمان یگانه عضو شوراى عالى جنگى بود که حفر خندق را پیشنهاد کرد، سنگى هم که پاره‏اى از اسرار غیب و آینده از آن پدید آمد، مربوط به کار سلمان و در قسمت او بود که در کندن آن از پیامبر (ص) یارى خواست، او کنار پیامبر(ص) ایستاده و آن نور را مى‏دید و بشارت را مى‏شنید و آن قدر عمر کرد تا مصداق آن بشارت را در خارج به چشم خود مشاهده کرد و بر ایمان او افزوده شد و مایه نشاط حیات معنوى او گردید، سلمان دید در شهرهاى ایران، روم، قصرهاى صنعا ( یمن)، سوریه، مصر، عراق و بالاخره در تمام گوشه و کنار زمین نغمه‏هاى دل انگیز اذان از بالاى مأذنه‏ها طنین مى‏افکند و امواج هدایت و خیر را پخش مى‏کند و دلها را به وجد و سرور مى‏آورد.
اینک سلمان است که در زیر سایه درخت سر سبز و خرمى که در جلو خانه او در مدائن، شاخ و برگ بر افراشته است، نشسته، با همنشینان خود از جانبازى هاى بزرگى که در جستجوى حقیقت به عمل آورده، سخن مى‏گوید براى آنها حکایت مى‏کند که چگونه دین قوم خود یعنى مردم ایران را رها کرد و اول به سوى مسیحیت و بعد به سوى اسلام گرایش نمود و آنرا پذیرفت، و چگونه در جستجوى آزادى عقل و روحش، خانه و خاک پدر بزرگوار و مهربان خود را ترک گفت و خود را در دامن فقر و تنگدستى انداخت! و چگونه در جستجوى حقیقت در بازار برده روشى به فروش رفت؟.
و بالاخره چگونه با پیامبر (ص) ملاقات کرد، و چگونه به او ایمان آورد؟ اینک بیائید به مجلس با شکوه او قدرى نزدیک شویم و به داستان شگفت انگیزى که حکایت مى‏کند، گوش فرا دهیم:
من در اصل اهل اصفهان بودم، از قریه‏اى که«جى»نامیده مى‏شد، پدرم در زمین خود کشاورزى مى‏کرد، پدرم فوق العاده به من علاقه داشت.
در آئین مجوس خیلى زحمت کشیدم، حتى پیوسته ملازم آتشى بودم که مى‏افروختیم و نمى گذاشتیم خاموش گردد.
پدرم ملکى داشت، روزى مرا به آنجا فرستاد،از خانه بیرون آمدم، در راه گذارم به معبد نصارى افتاد، از داخل معبد صداى خواندن دعا و نماز به گوشم رسید، داخل شدم تا ببینم چه مى‏کنند، دعا و نماز آنها، مرا تحت تأثیر قرار داد، با خود گفتم: این دین بهتر از دینى است که ما داریم، تا غروب آفتاب همان جا ماندم و به ملک پدر و نزد او بر نگشتم تا اینکه کسى را به دنبال من فرستاد.وقتى که وضع و دین نصارى مرا تحت تأثیر قرار داد از مرکز دین آنها پرسیدم گفتند: در شام است.
موقعى که نزد پدرم برگشتم به او گفتم:گذار من به مردمى افتاد که در کنیسه خود نماز مى‏خواندند، از نماز آنها خیلى خوشم آمد، فکر کردم دین آنها بهتر از دین ما است، پدرم خیلى با من بحث و جدل کرد، من نیز با او مشاجره کردم، پدرم مرا زندانى ساخت و زنجیر بر پاهاى من بست!، به نصارى پیام فرستادم که من دین آنها را اختیار کرده‏ام، و درخواست کردم وقتى که قافله‏اى از شام بر آنها وارد مى‏شود، پیش از آنکه به شام برگردند، مرا خبر کنند تا همراه قافله به شام بروم.آنها نیز چنین کردند، زنجیر را پاره کردم و از زندان گریخته با آنها به شام رفتم، آنجا پرسیدم عالم بزرگ شما کیست؟
گفتند اسقف رئیس کنیسه است، نزد او رفتم و داستان خود را براى او تعریف کردم و نزد او، ماندگار شدم، در این مدت خدمت مى‏کردم، نماز مى‏خواندم و درس مى‏آموختم، این اسقف در دین خود، مرد بدى بود چون صدقه‏ها را از مردم جمع آورى مى‏کرد تا در میان مستحقان تقسیم کند ولى آن را براى خود مى‏اندوخت و ذخیره مى‏کرد.
او بعد از مدتى از دنیا رفت. دیگرى را جانشین او قرار دادند، من در دین آنها کسى را ندیدم که به امور آخرت راغب تر و به دنیا بى اعتناتر و در عبادت کوشاتر از او باشد.
آنچنان محبتى نسبت به او پیدا کردم که فکر نمى‏کنم پیش از آن، کسى را آن اندازه دوست داشته باشم، وقتى که مرگ او فرا رسید، گفتم، چنانکه مى‏بینى پیک اجل فرا رسیده، چه دستورى به من مى‏دهى و به التزام خدمت چه کسى وصیت مى کنى؟.
گفت:پسرک من، کسى را مثل خودم سراغ ندارم مگر مردى که در «موصل» هست.وقتى او از دنیا رفت نزد مرد موصلى رفتم و جریان را به او گفتم و مدتى نزد او ماندم.
بعد از مدتى، مرگ، او نیز دریافت، از آینده خود سؤال کردم، مرا به عابدى که در «نصیبین» بود، راهنمائى کرد، نزد او رفتم و جریان خود را به او گفتم و سپس مدتى نزد او ماندم .
زمانى که اجل او نیز فرا رسید، از آینده خود سؤال کردم، گفت: بعد از من حق با مردى است که در «عموریه» (یکى از نقاط روم) اقامت دارد نزد او سفر کردم و همانجا ماندم، و براى امرار معاش خود، چند تا گاو و گوفند دست و پا کردم.
بعد از مدتى اجل او نیز فرا رسید، به او گفتم:مرا به التزام خدمت چه کسى وصیت مى‏کنى؟گفت : «پسرک من، کسى را سراغ ندارم که عینا مثل ما باشد تا به تو معرفى کنم ولى تو در عصرى زندگى مى‏کنى که نزدیک است پیامبرى مبعوث شود که آئین او بر اساس آئین حق ابراهیم استوار است و به سرزمینى که داراى نخلستان و بین دو «حره» (5) واقع شده است، هجرت مى‏کند. اگر توانستى خود را به او برسانى غفلت نکن، او داراى علائم و نشانه‏هائى است که پنهان نمى‏ماند: او صدقه نمى‏خورد ولى هدیه را قبول مى‏کند، میان دو کتف او نشانه نبوت نقش بسته است، اگر او را ببینى حتما مى‏شناسى».
روزى قافله‏اى مى‏گذشت، از وطنشان سؤال کردم، فهمیدم که آنان از مردمان جزیرة العرب هستند، به آنها گفتم: این گاوها و گوسفندهاى خود را به شما مى‏دهم در برابر اینکه مرا همراه خود به وطنتان ببرید، گفتند: قبول کردیم.
مرا همراه خود بردند تا به «وادى القرى» رسیدیم در آنجا بود که به من ظلم کردند و مرا به یک نفر یهودى فروختند!.
در آنجا درختان خرماى فراوان دیدم، گمان کردم همان شهرى است که براى من تعریف کرده‏اند، همان جائى که به زودى شهر هجرت پیامبرى خواهد شد که جهان در انتظار ظهور او بود، ولى افسوس، این، آن نبود!.
نزد شخصى که مرا خریده بود، ماندم تا اینکه روزى یک نفر از یهود «بنى قریظه» نزد وى آمد و مرا خرید و با خود بیرون برد تا وارد شهر مدینه شدیم، به محض اینکه مدینه را دیدم، یقین کردم همان شهرى است که صفات آن را براى من تعریف کرده‏اند، نزد آن شخص ماندم، در باغ خرمائى که وى در زمین بنى قریظه داشت کار مى‏کردم، تا آنکه خدا پیامبر (ص) را بر انگیخت، و پیامبر (ص) سالها پس از بعثت، به مدینه هجرت نمود و در «قبا» در میان طایفه«بنى عمرو بن عوف» فرود آمد.
من روزى بالاى درخت خرما بودم، مالک من زیر درخت نشسته بود، ناگهان یکى از عموزادگان وى، از یهود، نزد او آمد و با او به گفتگو پرداخت و گفت: خدا قبیله «بنى قیله» را بکشد، در«قبا» براى مردى که تازه از مکه آمده،سر و دست مى شکنند، گمان مى‏کنند او پیامبر است !.
همینکه او نخستین جمله را گفت، چنان لرزه بر اندامم افتاد که از شدت آن درخت خرما به حرکت در آمد، بطورى که نزدیک بود بر سر مالک خود بیفتم!بسرعت پائین آمده گفتم: چه گفتى؟ چه خبر است؟!
صاحبم دستها را بلند کرده مشت محکمى به من فرو کوفت و گفت: این حرفها به تو چه مربوط است؟ تو دنبال کارت برو!
سر کار خود برگشتم، چون شب شد هر چه پیش خود داشتم جمع کردم و راه قبا را در پیش گرفتم، در آنجا بود که خدمت پیامبر رسیدم و وقتى داخل شدم دیدم چند نفر از یارانش همراه او هستند، گفتم:شما لابد غریبه و از وطن دور هستید و احتیاج به طعام و غذا دارید، من مقدارى غذا همراه دارم نذر کرده‏ام آن را صدقه بدهم، چون محل اقامت شما را شنیدم شما را از همه کس نسبت به آن سزاوارتر دیدم لذا آن را پیش شما آورده‏ام،بعد، خوراکى را که همراه داشتم گذاشتم زمین.
پیامبر (ص) به اصحاب خود گفت: بخورید بنام خدا، ولى خودش خوددارى کرد و اصلا دست به سوى آن دراز نکرد. با خود گفتم این یکى ـ او صدقه نمى‏خورد!آن روز برگشتم، فردا دوباره نزد پیامبر (ص) رفتم و مقدارى غذا بردم، به او گفتم: دیروز دیدم از صدقه نخوردى، نزد من مقدارى خوراک بود، دوست داشتم تو را بوسیله اهداء آن احترامى کرده باشم، این را گفتم و غذا را در برابرش نهادم، به اصحاب خود گفت: بخورید به نام خدا و خودش نیز با آنها میل فرمود، با خود گفتم: این دومى او هدیه مى‏خورد!
آن روز نیز برگشتم و مدتى نتوانستم به ملاقات او بروم، پس از چندى باز رفتم، اوء را در «بقیع» یافتم که دنبال جنازه‏اى آمده بود و اصحاب، همراهش بودند، دو عبا همراه داشت یکى را پوشیده و دیگرى را به شانه انداخته بود، سلام کردم و پشت سرش قرار گرفتم تا قسمت بالاى پشتش را ببینم، فهمید مقصود من چیست، عبا را از پشت خود بلند کرد، دیدم علامت و مهر نبوت، چنانکه آن شخص براى من توصیف کرده بود، میان دو کتفش پیداست، خود را به قدمهایش انداختم، بر پاهایش بوسه زدم و گریه کردم، مرا نزد خود فراخواند، در محضرش نشستم و ماجراى خود را چنانکه اکنون براى شما نقل مى‏کنم از اول تا آخر حکایت کردم. بعد، اسلام اختیار کردم ولى بردگى میان من و شرکت در جنگ«بدر» و «احد» مانع شد.
روزى پیامبر (ص) فرمود:«با صاحب خود مکاتبه کن تا تو را آزاد کند». (6)
با صاحبم مکاتبه کردم، پیامبر (ص) به مسلمانان امر فرمود تا مرا در پرداخت قیمتم یارى کنند، در پرتو عنایت خدا آزاد گردیدم، و بعنوان یک نفر مسلمان آزاد، زندگى کردم، و در جنگ خندق و سایر جنگهاى اسلامى شرکت‏نمودم. (7)
سلمان فارسى با این جملات درخشنده و شیرین، جانبازى بزرگ خود را در جستجوى دین حقیقى که بتواند ارتباط او را با خدا برقرار سازد، خط مشى دوران زندگى او را ترسیم کند، بیان نموده است.
راستى این مرد چقدر انسان بلند مرتبه‏اى بوده است؟، این چه برترى و بزرگى است که روح تابناک او به دست آورده است؟
این چه فنا در حقیقت، و چه عشق به حقیقت، و کدام سر پرشورى بود که او را با طیب خاطر و به میل خود، از آغوش ملک و خاک و نعمتهاى پدرش، بدر برد و به دنبال گمشده‏اى که آنهمه دشوارى و مشکلات و مشقت‏ها در سرراه آن بود، به راه انداخت بطورى که با کمال جدیت و با نهایت زحمت، و پیوسته عبادت کنان، از سرزمینى به سرزمین دیگرى و از شهرى به شهر دیگر منتقل مى‏شد؟!
اینها همه در پرتو اراده نیرومند و استوار او بود که مشکلات را در برابرش مقهور و محالات را زبون و ذلیل مى‏ساخت.
بصیرت نافذش روحیات مردم و ماهیت مذهب‏ها و حقایق زندگى را به شدت تفحص مى‏کرد، و در جستجوى خود به دنبال حق، و در فداکارى ارجدارش به خاطر یافتن راه هدایت، آنقدر پایدارى و پا فشارى از خود نشان مى‏داد که سر انجام به عنوان برده، به فروش رسید.
خوشا به حال او که خدا ثواب مجاهداتش را کاملا به او عطا کرد و او را به حق، و حق را به او رسانید و به ملاقات پیامبرش سرفراز کرد و آنگاه بقدرى به او طول عمر عطا کرد که با دو چشم خود پرچمهاى الهى را که در تمام‏نقاط زمین در اهتزاز بود دید و مسلمانان را که تمام جوانب و اطراف روى زمین را از هدایت، عمران، و عدل پر ساخته بودند ملاحظه نمود .
مگر انتظار داریم مردى که این، همت او، و این، صداقت اوست چگونه مسلمانى باشد؟ مسلمانى او، مسلمانى نیکان پارسا بود، او در زهد، در هشیارى و در پرهیزگارى، نمونه کامل اسلام بود، او مدتى با« ابو درداء» در یک خانه زندگى مى کرد، ابو درداء روزها روزه مى‏گرفت و شبها شب زنده دارى مى‏نمود، «سلمان »به این طرز عبادت افراطى او اعتراض مى‏کرد.
روزى سلمان اصرار کرد او را از روزه منصرف سازد، البته روزه او مستحبى بود، ابو درداء با لحن عتاب آمیزى گفت:«آیا تو مرا از بجا آوردن روزه و نماز در پیشگاه پروردگارم باز مى‏دارى»؟
سلمان جواب داد:«بى شک چشمان تو حقى بر تو دارند، زن و فرزندان تو نیز حقى بر گردن تو دارند، روزه بگیر ولى گاهى هم افطار کن، نماز بخوان، به مقدار احتیاج نیز به خواب و استراحت بپرداز».
این جریان به گوش پیامبر رسید، فرمود: «سینه سلمان پر از علم است».
پیامبر (ص) مکرر، هوش سرشار، و علم او را مى‏ستود، همچنانکه خوى و دین وى را نیز مورد ستایش قرار مى‏داد.
روز خندق، انصار مى‏گفتند: سلمان از ماست. مهاجران مى‏گفتند: نه، سلمان از ماست، پیامبر آنان را صدا زد و فرمود:« سلمان از ما اهلبیت است»!راستى او به این شرافت سزاوار بود .
على بن ابیطالب (ع) او را لقب «لقمان حکیم» داده بود. بعد از مرگش از على (ع) درباره او سؤال کردند فرمود:«او مردى بود از ما، و دوستدار ما اهلبیت، شما چگونه مى‏توانید مردى مثل لقمان حکیم پیدا کنید؟او مراتب علم را دارا بود و کتب پیامبران گذشته را خوانده بود، راستى او دریاى علم و دانش بود».
سلمان نزد عموم یاران پیامبر موقعیت بسیار ممتاز و احترام فوق العاده‏اى داشت، مثلا در دوران خلافت عمر بعزم زیارت، به مدینه آمد، عمر رفتارى کرد که هرگز چنین کارى از او سابقه نداشت، عمر اطرافیان خود را جمع کرد و گفت:« زودتر آماده شوید به استقبال سلمان برویم». و سپس به اتفاق یاران خود در کنار مدینه، به استقبال سلمان شتافت!.
«سلمان» از روزى که اسلام اختیار کرد و ایمان آورد، شخصیتى بتمام معنى آزاده، مجاهد و عابد بشمار مى‏رفت. او مقدارى از عمر خود را در دوران خلافت ابو بکر مقدارى در دوران عمر، و از آن پس در زمان عثمان سپرى کرد و در ایام خلافت عثمان چشم از این جهان فرو بست و به جهان ابدى گشود.
در اکثر این سالها پرچمهاى اسلام، در آفاق جهان در اهتزاز بود، گنجها، اموال، و ثروت هاى سرشار بعنوان غنیمت و جزیه به مدینه سرازیر مى‏گشت و میان مسلمانان بصورت مقررى مرتب و ثابت تقسیم مى‏شد، کم کم دایره مسئولیتهاى حکومت اسلامى توسعه یافت و به دنبال آن مناصب و پست‏هاى دولتى فراوان گشت.
آیا« سلمان» در این دوران رفاه حال و فراوانى نعمت مسلمانان کجا بود؟ آیا او را در این ایام خوشى و ثروت و نعمت مسلمانان کجا باید جستجو کنیم؟ چشم‏هاى خود را باز کنید:
آیا این پیرمرد با وقار و وزین را مى‏بینید که در آنجا زیر سایه نشسته از برگ خرما زنبیل و سبد مى‏بافد؟ او «سلمان» است!.به لباس کوتاه او که از فرط کوتاهى تا زانوهایش بالا کشیده شده است، خوب نگاه کنید این مرد با آن شکوه پیرى، و اندکى هیبت، همان سلمان است .
سهم او از بیت المال خوب بود، از چهار هزار تا شش هزار در سال بود. ولى او از این مبلغ یک دینار هم بر نمى‏داشت و همه را در میان فقرا تقسیم مى‏کرد و مى گفت:
«یک درهم مى‏دهم و برگ خرما مى‏خرم، آن را زنبیل درست مى‏کنم، به سه درهم مى فروشم، دو درهم سود مى‏برم، یک درهم براى همسر و خانواده خود خرج مى‏کنم، و درهم سوم را صدقه مى‏دهم، اگر خلیفه (عمر ابن خطاب) هم مرا از این کار بازدارد، نخواهم پذیرفت».
آیا پاکى و صفا بالاتر از این یافت مى‏شود؟
آیا خدا پرستى و کوشش در راه خدا بهتر از این مى‏شود؟
بعضى‏ها وقتى که سختى و مرارت زندگى و پارسائى بعضى از مسلمانان صدر اسلام، مانند سلمان و ابوذر و امثال اینها را مى‏شنوند. گمان مى‏کنند علت آن، طبیعت زندگى در جزیرة العرب بوده است ، زیرا عرب‏ها لذت خود را همیشه در سادگى مى‏جویند. ولى ما اینک در برابر شخصى از سرزمین ایران یعنى سرزمین خوشى و نعمت و تمدن، قرار گرفته‏ایم.
او از دودمان فقیر نبود، بلکه از میان طبقات ممتاى برخاسته بود، پس چطور شد که پس از مسلمانى، مال و ثروت و نعمت را رها کرده، پافشارى مى‏کرد که روزانه تنها به یک درهم که از دسترنج خود عاید مى‏شد قناعت کند؟.فرمانروائى را رها کرده از آن فرار مى‏کرد و مى‏گفت:«اگر بتوانى خاک بخورى ولى بر دو نفر فرمانده و رئیس نباشى، خاک بخور ولى رئیس مباش!».
چه عاملى باعث شده بود که او از ریاست و منصب فرار کند جز در صورتى که منصب، منصب فرماندهى سپاه اسلام باشد؟.
آرى او فقط در صورتى این گونه سمت‏ها را به عهده مى‏گرفت که یک هدف خدائى مثل جهاد با کفار در میان بود یا شرائطى پیش مى‏آمد که غیر از او کسى صلاحیت چنین مقامى را نداشت، در این گونه موارد، خواه ناخواه آن را قبول مى‏کرد و با دل ترسناک و چشمان اشکبار گردن مى‏نهاد.
چه عاملى باعث شده بود که بعد از اینکه مسؤلیتى را در موارد لازم قبول مى‏کرد، از گرفتن مقررى حلال امتناع مى‏ورزید؟.
«هشام بن حسان» از «از حسن» نقل مى‏کند که:
«سهم سلمان از بیت المال پنچهزار بود و بر سى هزار نفر حاکم بود ولى در عین حال موقع ایراد خطبه همان عبائى را مى‏پوشید که موقع خواب نصف آنرا بستر قرار مى‏داد و نصف دیگر را به روى خود مى‏کشید، و وقتى که مقررى را دریافت مى کرد، همه را میان فقرا تقسیم مى‏کرد و فقط از دسترنج خود مى‏خورد».
چه عاملى باعث شده بود که او این کارها را مى‏کرد و این همه زهد از خود نشان مى‏داد و حال آنکه او یک نفر ایرانى و زاده نعمت، و پرورش یافته تمدن بود؟.
باید جواب این پرسش‏ها را از خود او بشنویم که در بستر مرگ موقعى که روح بزرگش براى ملاقات پروردگار آماده مى‏گردید،« سعد بن ابى وقاص» براى عیادت به خانه او داخل شد، سلمان گریه کرد، سعد گفت:« اى ابا عبد الله چرا گریه مى کنى در صورتى که پیامبر هنگام وفات از تو راضى بود؟».
سلمان جواب داد:
«سوگند به خدا گریه من نه از ترس مرگ و نه در اثر طمع به دنیاست، بلکه بخاطر وصیتى است که پیامبر به ما کرده بود و آن این بود که:«باید نصیب هر یک از شما از دنیا مثل توشه یک نفر مسافر باشد، اینک من از دنیا مى‏روم و پیرامون من اینهمه اثاث هست»!مقصودش از آنهمه اثاث،اشیاء فراوان بود!.
سعد مى‏گوید: به اطراف او نگاه کردم جز یک آفتابه و یک کاسه بزرگ، چیزى ندیدم، گفتم : یا ابا عبد الله وصیتى کن، تا آنرا از شما داشته باشیم، گفت:
«سعد!
در هر تصمیم که مى‏گیرى‏در هر حکمى که مى‏کنى‏به هنگام دست دراز کردن به هر تقسیمى، خدا را بیاد آور».
گوینده این سخن همان کسى است که به همان نسبت که از دنیا، با آن همه اموال و مناصب و جاه و مقام، روى گردان بود، دل خود را لبریز از بى نیازى ساخته بود زیرا پیامبر (ص) به او و عموم یاران خود وصیت کرده بود که: نگذارند دنیا مالک آنها گردد، و هر یک از آنها جز بمقدار توشه مسافر برنگیرد.
سلمان کاملا به وصیت پیامبر (ص)احترام گذاشت، با وجود این، وقتى که دید روحش آماده رحلت از این دنیا مى‏گردد، از ترس اینکه از حدود خود تجاوز کرده باشد، اشک از چشمانش جارى گشت. در اطراف او جز یک کاسه که در آن غذا مى‏خورد، و یک آفتابه که با آن اب مى‏خورد و وضو مى‏گرفت، چیزى نبود با این حال خود را خوش گذران حساب مى‏کرد، پس اگر گفتیم او نمونه کامل تربیت شدگان اسلام است مبالغه نگفته‏ایم.
در ایامى که او حاکم مدائن بود، کوچکترین تغییرى در حالش راه نیافت ـ و همانطورى که دیدیم ـ از اینکه حتى یک دینار از مقررى حکومتش را دریافت کند، خوددارى مى‏کرد، و پیوسته نان زنبیل بافى را مى‏خورد، و لباش جز یک عبا نبود، آنهم در پستى و کم ارزشى با لباس سابقش رقابت مى‏نمود!
روزى در راهى مى‏رفت، مردى را دید که از شام مى‏آمد و یک بار انجیر و خرما به دوش کشیده بود، بار، بر دوش مرد شامى سنگینى مى‏کرد و او را به زحمت مى‏انداخت، به محض اینه چشم مرد شامى در برابر خود به شخصى افتاد که وضع ظاهرش نشان مى‏داد از مردمان معمولى و فقیر است، به فکرش رسید که بار را به دوش او بگذارد، و وقتى که به مقصد رسانید، چیزى در خور زحمتش به وى بدهد. به آن شخص اشاره کرد، او هم جلو آمد، مرد شامى به او گفت: این بار را از دوش من بگیر، و به خانه من برسان، او بار را گرفت و دوتائى راه افتادند.
در راه به جماعتى رسیدند، وى بر آنها سلام کرد، مردم در حالى که سر جاى خود خشک شده بودند، جواب دادند: سلام بر امیر!سلام بر امیر!. مرد شامى با خود مى‏گفت مقصودشان کدام امیر است؟.
موقعى بر وحشتش افزوده شد که دید عده‏اى از آنها بسرعت به طرف شخص‏حامل بار رفتند تا بار را از او بگیرند و همه گفتند: امیر!مرحمت کنید!!
اینجا بود که مرد شامى فهمید او امیر مدائن «سلمان فارسى» است!ولى دیر شده بود و در برابر عمل انجام شده قرار گرفته بود و در حالى که جملات عذر خواهى و افسوس، بریده بریده از میان لبهایش بیرون مى‏جست، نزدیک آمد تا بار را از او بگیرد، ولى سلمان سر خود را به علامت نفى تکان داد و گفت:«نه، باید تا به منزلت برسانم»!.
روزى از سلمان سؤال کردند: چه چیز باعث نفرت شما از ریاست گردیده است؟.
جواب داد:«شیرینى دوران شیرخوارگى و تلخى جدا گشتن از پستانش»!
روزى یکى از دوستانش وارد خانه او شد، دید سلمان مشغول خمیر گیرى است، پرسید پس خادم کو؟.جواب داد:«او را دنبال کارى فرستادیم و نخواستیم دوباره به کار دیگرى واداریم».
اینکه مى‏گوئیم«خانه او»،باید کاملا توضیح دهیم که این خانه چه جور خانه‏اى بوده است؟
هنگامى که سلمان تصمیم به ساختن این کوخى گرفت که مازا آن را خانه مى‏نامیم، از بنا سؤال کرد:
چگونه خواهى ساخت؟.بنا که آدم فهمیده و تیزهوشى بود و با مقام زهد پارسائى سلمان آشنائى داشت، جواب داد:«نگران نباشید»این،خانه‏اى خواهد بود که هنگام گرما در سایه آن خواهى آرمید، و هنگام سرما در آن سکونت خواهى جست، هر گاه در آن سر پا بایستى سرت به سقف خواهد خورد،و هر گاه بخوابى پایت به دیوار»!!
سلمان گفت:«آرى به همین کیفیت بساز»!
در آن خانه از اسباب و لوازم زندگى دنیا چیزى نبود که سلمان لحظه‏اى بر آن دل ببندد و یا در اثر علاقه روحى آنرا عزیز بدارد، جز یک چیز که سلمان دلبستگى و علاقه فوق العاده‏اى به آن داشت و به همسرش امانت داده به وى توصیه کرده بود که آن را در جاى امن و دور از دسترس قرار دهد.
در بستر بیمارى و مرگ، و در بامداد روزى که مرغ روح از پیکرش جدا شد، همسرش را صدا زد و گفت:«آن امانت نهفته‏اى را که گفته بودم پنهان کنى بیار»همسرش رفت و آنرا آورد، سلمان گرفت، سرش را باز کرد، دیدند یک کیسه مشک است، سلمان آن را روز فتح «جلولاء» (8) به دست آورده و نگهدارى کرده بود تا در روز مرگش خود را با آن خوشبو سازد، لذا کاسه‏اى آب خواست، مشک را در آن پاشید و با دستش بهم زد و به همسرش گفت:
«این را به اطراف من بپاش زیرا مخلوقاتى نزد من مى‏آیند که غذا نمى‏خورند ولى بوى خوش را دوست مى‏دارند»!
وقتى که همسرش چنین کرد، گفت:در را ببند و در کنارى بنشین» زن به دستور وى عمل کرد. ..
بعد از چند لحظه بلند شد و به سراغ وى رفت، دید روح پاکش از این جهان و پیکر این جهانى جدا گشته است.آرى روح او با پر و بال شر و شوق پرواز کرد و در عالم بالا به روحهاى پاک در پیوست، آنجا وعده گاه او با محمد (ص) و یاران او، و گروهى ستوده از شهیدان و نیکان بود.
روزگارى دراز، سلمان از شوق سوزان دیدار یاران در تب و تاب بود، اکنون وقت آن رسیده است که از سرچشمه وصال سیراب گردد و سوز تشنگى را فرو نشاند.

 
آزادى و نامگذارى سلمان
پیامبر گرامى اسلام(ص) سلمان را به مبلغ چهل نهال خرما و چهل وقیه (هر وقیه معادل چهل درهم)، از مرد یهودى، خرید و آزادش ساخت و نام زیباى «سلمان‏» را بر او نهاد. (9) این تغییر نام، بیانگر آن است که:
1 - برخى از نامهاى عصر جاهلیت، شایسته یک مسلمان نیست;
2 - واژه «سلمان‏» از سلامتى و تسلیم گرفته شده است. انتخاب این نام زیبا از سوى پیامبر(ص) نشانه پاکى و سلامت روح سلمان است.

فضیلتهاى برجسته سلمان
سلمان، الگوى مسلمان کمال‏جو، وارسته و خودساخته است و ارزشهاى متعالى بسیارى در خویش گردآورده بود. بخشى از این فضایل عبارت است از:
1 - نزدیکى به رسول خدا(ص)
سلمان، پس از پذیرفتن اسلام، چنان در راه ایمان و معرفت اسلامى پیش رفت که نزد رسول خدا جایگاهى والا یافت و مورد ستایش معصومان(ع) قرار گرفت. بخشى از سخنان آن بزرگان در باره سلمان چنین است:
الف) در ماجراى جنگ خندق، که در سال پنجم هجرى رخ داد و به پیشنهاد سلمان پیرامون شهر خندق کندند. هر گروهى مى‏خواست‏سلمان با آنها باشد; مهاجران مى‏گفتند: سلمان از ما است. انصار مى‏گفتند: او از ما است. پیامبر(ص) فرمود: «سلمان منا اهل البیت‏» (10) ; سلمان از اهل بیت ما است.
عارف معروف، محى‏الدین بن‏عربى، با اینکه از علماى اهل تسنن است، در شرح این سخن پیامبر اکرم(ص) مى‏گوید: پیوند سلمان به اهل بیت (علیهم السلام) در این عبارت، بیانگر گواهى رسول خدا(ص) به مقام عالى، طهارت و سلامت نفس سلمان است; زیرا منظور از اینکه سلمان از اهل بیت (علیهم السلام) است، پیوند نسبى نیست; این پیوند بر اساس صفات عالى انسانى است. (11)
ب) جابر نقل مى‏کند که رسول خدا(ص) فرمود:
«همانا اشتیاق بهشت‏به سلمان بیش از اشتیاق سلمان به بهشت است; و بهشت‏به دیدار سلمان عاشق‏تر از دیدار سلمان به بهشت است.» (12)
ج) پیامبر اکرم(ص) فرمود:
«هر که مى‏خواهد به مردى بنگرد که خداوند قلبش را به ایمان درخشان کرده، به سلمان بنگرد.» (13)
د) آن بزرگوار همچنین فرمود:
«سلمان از من است، کسى که به او ستم کند به من ستم کرده است و کسى که او را بیازارد مرا آزرده است
و) امام صادق(ع) فرمود:
«سلمان علم الاسم الاعظم‏» (14) ; سلمان اسم اعظم را مى‏دانست.
این سخن بدان معناست که سلمان از نظر عرفان، به مقامى رسیده بود که حاصل اسم اعظم الهى بود. اگر کسى چنین لیاقتى داشته باشد، دعایش به اجابت مى‏رسد و کرامات عظیمى از او سر مى‏زند.
2 - علم سلمان
پیامبر اسلام(ص) فرموده است: «اگر دین در ثریا بود، سلمان به آن دسترسى پیدا مى‏کرد.» (15)
وسعت و عمق آگاهیهاى سلمان به حدى بود که براى هر کس قابل هضم نیست.
امام صادق(ع) فرمود: رسول خدا(ص) و على(ع) اسرارى را که دیگران قدرت تحمل آن را نداشتند به سلمان مى‏گفتند و او را لایق نگهدارى علم مخزون و اسرار مى‏دانستند; از اینرو یکى از القاب سلمان، «محدث‏» است. (16)

سلمان داراى علم بلایا و منایا (حوادث آینده) بود و همچنین از متولمان(قیافه‏شناسان) و محدثان به شمار مى‏رفت. جایگاه علمى سلمان چنان بود که امام صادق(ع) در باره‏اش فرمود: «در اسلام، مردى که فقیه‏تر از همه مردم باشد، همچون سلمان، آفریده نشده است.» (17)
پیامبر اسلام(ص) فرمود: «سلمان دریاى علم است که نمى‏توان به عمق آن رسید.» (18)
البته دانش سلمان، به معارف فکرى محدود نمى‏شد و آگاهیهاى فنى او نیز در حد بالایى بود. در جنگ خندق، طرح کندن خندق را سلمان خدمت پیامبر(ص) پیشنهاد کرد و عملى شد. همچنین در جنگ طائف، طرح ساختن «منجنیق‏» براى درهم کوبیدن قلعه‏هاى مشرکان از ابتکاراتى است که به سلمان نسبت داده شده است.
بنابراین، سلمان حق دارد از مقام علمى‏اش چنین تعبیر کند:
اى مردم! اگر من شما را از آنچه مى‏دانستم مطلع مى‏کردم، مى‏گفتید، سلمان دیوانه است، یا به کسى که سلمان را بکشد درود مى‏فرستادید. (19)
3 - عبادت سلمان
آنچه به عبادت سلمان ارزش بیشترى مى‏دهد، علم و آگاهى اوست. چرا که عبادت آگاهانه و پرستش از روى بصیرت از عبادت سطحى و ظاهرى ارزشمندتر است.
امام صادق(ع) فرمود: روزى پیامبر اسلام(ص) به یاران خود فرمود: کدام یک از شما تمام روزها را روزه مى‏دارد.
سلمان گفت: من، یا رسول الله.
پیامبر(ص) پرسید: کدام یک از شما تمام شبها را به عبادت مى‏گذراند؟
سلمان گفت: من، یا رسول الله.
حضرت پرسید: آیا کسى از شما هست که روزى یک بار قرآن را ختم کند؟
سلمان گفت: من یا رسول الله.
یکى از حاضران که جوابهاى سلمان را خودستایى و فخرفروشى مى‏پنداشت، گفت: اکثر روزها دیده‏ام که سلمان روزه نیست، بیشتر شب را هم مى‏خوابد و بیشتر روز را به سکوت مى‏گذراند، پس چگونه همیشه روزه است و هر شب براى نیایش با خدا بیدار مى‏ماند و روزى یک بار قرآن را ختم مى‏کند؟!
پیامبر(ص) فرمود: ساکت‏باش! تو را با همسان لقمان چه کار؟ اگر مى‏خواهى چگونگى‏اش را از خودش بپرس تا خبر دهد.
سلمان گفت: در ماه سه روز روزه مى‏گیرم و خداوند فرموده است: «هر کس عمل نیکى انجام دهد پاداش ده برابر دارد. از طرف دیگر، روز آخر شعبان را روزه گرفته و آن را به روزه ماه رمضان متصل مى‏کنم و هر که چنین کند، پاداش روزه همیشه را دارد. از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: هر کس با طهارت بخوابد، در ثواب، چنان است که تمام شب را عبادت کرده باشد. اما ختم قرآن، رسول خدا(ص) فرمود: هر کس یک بار سوره «قل هوالله‏» را بخواند، پاداش یک سوم قرآن را دارد و هر که دو بار بخواند، دو ثلث قرآن را خوانده است و هر که سه بار بخواند، گویا قرآن را ختم کرده است. و نیز حضرت فرمود: یا على، هر کس تو را با زبان دوست‏بدارد یک سوم ایمانش کامل شده، هر که با دل و زبان وستت‏بدارد، دو ثلث ایمان او کامل شده; و هر که با دل و زبانش دوستت‏بدارد و با دست هم یارى‏ات کند، تمام ایمان را به دست آورده است.» (20)
4 - زهد سلمان
آیات و روایات نشان مى‏دهد که «زهد» به معناى حرام ساختن نعمتهاى الهى بر خود نیست. زهد به معناى عدم دلبستگى به امور مادى است. یکى از مواردى که در تمام زوایاى زندگى سلمان، از آغاز تا پایان عمر، دیده مى‏شود زهد، پارسایى و بى‏رغبتى او به دنیاست.
سلمان، که پیرو راستین پیامبر(ص) و حضرت على(ع) بود، راه آنان را پیش گرفت و حتى وقتى فرماندار مدائن بود، ساده‏زیستى را رها نکرد. زهد و وارستگى سلمان از ایمان عمیق او سرچشمه مى‏گرفت; زیرا هر کس ایمان قویتر داشته باشد، از جاذبه‏هاى دنیوى آزادتر است. امام صادق(ع) فرمود:
«ایمان ده درجه دارد، مقداد در درجه هشتم و ابوذر در درجه نهم و سلمان در درجه دهم ایمان است.» (21)
سلمان، خانه نداشت و هرگز دل به خانه‏سازى نمى‏داد. شخصى از او خواست تا برایش خانه‏اى بسازد ولى سلمان راضى نشد. سرانجام به سبب اصرار شخص نیکوکار اجازه داد برایش خانه بسازد، ولى سفارش کرد خانه چنان باشد که هنگام ایستادن سر به سقف آن بخورد و هنگام خوابیدن پا به دیوار برسد. (22)
سلمان پارسا، حتى حقوق اندک سالانه (23) خود را هم به نیازمندان مى‏داد و بسیار اندک براى خود برمى‏داشت.

 

5- ارتباط با ادیان مختلف به دستور رسول، برای پیشبرد اهداف اسلام.

ارتباط با ایرانیان، به طوریکه، ترجمه بخشی از قرآن شریف، را به پیشنهاد هموطنان خود، و با مساعدت و موافقت نظر رسول گرامی اسلام، بر عهده گرفت.
و همینطور، ترجمه و مدیریت نامه‌های رسول به ایرانیان و بالعکس.
و همچنین، منزل و خانه او، محل استراحت و تجمع ایراینان (چه مسافر به مدینه و چه غیر مسافر).
شایان ذکر است که، ایرانیان مسلمان در آن زمان (حیات رسول)، یا در مدینه حضور داشتند (که نوعا کنیز و بنده و از موالی بودند) مانند ام الفارسیه (اولین زن مسلمان ایرانی که سلمان را در بدو ورود به مدینه، برای تشرف به محضر رسول راهنمایی کرد)، ابو شاه (که طبق نقل تاریخ، در پای منبر رسول علیه السلام نشسته بود که بعد از پایان سخنان ایشان، خواست کسی از حاضرین متن سخنرانی را برایش بنویسد)، جوان ایرانی که در جنگ احد شرکت کرده بود، زاذان (از مریدان امیر المومنین علیه السلام، و از خدمتکاران سلمان در مدائن) و....
و یا در خارج مدینه بودند (ولی ارتباطات خود را از زمان مسلمانی به بعد حفظ کردند) مانند ایرانیان مقیم یمن (به رهبری باذان بن تیجان)، ایرانیان در ایران و عراق (از قبیل قبیله عبد القیس، که از موالیان بودند).
اما نکته قابل تامل آنست که آیا سلمان فارسی با آن مقام و جایگاهی که در بین مسلمانان پیدا کرده بود، میتواند با این ایرانیان، هیچگونه ارتباطی نداشته باشد. و همچنین، آیا این ارتباط قابل حدس تقریب به واقعیت، میتواند یک ارتباط معمولی مانند دو شخصی که در یک امری مانند ایرانیت و یا مسلمانیت، مشترکند، برقرار باشد.
و آیا، این ارتباط نمیتواند، یک ارتباط و رابطه، کلیدی و اصلی برای رشد اسلامیت در بین ایرانیان آنزمان داشته باشد؟ لذا با تقریب به یقین، شکی در این تاثیر نیست. بهمین لحاظ، نام سلمان بعنوان شیعیان اولی و اصیل، و تا جائیکه شیعه در زمان حیات رسول، به ایشان و افرادی مانند اباذر و مقداد شناخته می‌شد.
پس آیا ممکن است اسلامی که سلمان فارسی علیه السلام، به هموطنان خود معرفی میکند، مثلا در ترجمه قرآن، در تبلیغ اسلام به ایرانیانی که، شاید زرتشتی و یا اصلا دینی نداشته باشند، شیعی، و با هدایت و رهبری، رسول مکرم (که اولین شیعه و بنیانگذار شیعه است) و امیر المومنین علیهم السلام نباشد؟ لذا بنظر نگارنده، با مختصر اطلاعات بدست آمده، این امر تقریب به محال می‌باشد. هر چند در منابع تاریخی ارتباطی قابل انتظار، بین سلمان و ایرانیان مسلمان آنزمان، که قابل توجه باشد، مطرح نشده ولکن این حدسیات، به انسان کمک میکنند که تاملات تاریخی خود را عمق ببخشد. 

6 - دفاع از حریم ولایت
آنچه در زندگى سلمان، بسیار چشمگیر و جالب است عدم بى‏تفاوتى اوست. او با هوشیارى و جدیت کامل در صحنه‏هاى مختلف حضور داشت و در پیروى از امام‏حق لحظه‏اى تردید نکرد. او همواره، از هر فرصتى، براى گفتن حق بهره مى‏برد و مسلمانان را به امامت‏حضرت على(ع) فرا مى‏خواند. آن بزرگوار پیوسته این سخن رسول خدا را براى مردم تکرار مى‏کرد:
«همانا على(ع) درى است که خداوند گشوده است. هر کس در آن وارد شود، مؤمن است و هر کس که از آن خارج گردد، کافر است.» (24) - «بهترین فرد این امت، على(ع) است(25)
بعد از رحلت جانسوز رسول خدا(ص)، غصب خلافت و مظلومیت‏حضرت على(ع)، سلمان در خطبه‏اى بسیار فصیح، که مى‏توان آن را «کوبنده و افشاگرانه‏» خواند، چنین گفت:
«اى مردم! هر گاه فتنه‏ها و آشوبها را همچون پاره ظلمانى شب دیدید که برجستگان در آن به هلاکت مى‏رسند، بر شما باد به آل محمد(ص) چرا که آنها راهنمایان به سوى بهشتند، و بر شما باد على(ع). اى مردم! ولایت را در میان خود همانند سر قرار دهید.»
یعنى اگر ولایت اهل بیت (علیهم السلام) را نداشته باشید، مسلمان حقیقى نیستید و دین شما سودى ندارد. (26)
ابن‏عباس سلمان را در خواب دید و از او پرسید: در بهشت، پس از ایمان به خدا و رسول، چه چیز برتر است؟ سلمان پاسخ داد: پس از ایمان به خدا و پیامبر، هیچ چیز با ارزشتر و برتر از دوستى و ولایت على بن‏ابى‏طالب(ع) و پیروى از او نیست. (27)


نقش سلمان در تشیع ایرانیان

اجماع مورخان این است که سلمان پس از فتح تیسفون (مداین) به حکومت
آن شهر برگزیده شد و در همانجا نیز درگذشت.
که خاقانی شروانی هم در قصیده بی نظیر خود (( ایوان مداین ))در مصراعی اشاره ای میکند به بردن سُبحه(مهر نماز) ز گل سلمان بعنوان تحفه از مداین .

یکى از کارهاى بسیار مهم سلمان، که بخش اعظم زندگى او را فرا گرفته بود، تلاش پیگیر او در معرفى اسلام ناب و تشیع راستین بعد از رحلت رسول خدا(ص) است. او در این راستا در مدینه جهاد کرد و از هر فرصتى بهره برد. وقتى به مدائن آمد، همین عقیده را دنبال کرد و نقش بسیارى در تشیع ایرانیان داشت.
مى‏پرسند: با اینکه اسلام در عصر خلافت‏خلیفه دوم وارد ایران شد، چرا اکثریت قاطع مردم ایران، شیعه حضرت على(ع) هستند؟
در پاسخ باید گفت: عوامل متعددى سبب این گرایش است. از نخستین عوامل این گرایش، وجود سلمان در مدائن و رفت و آمد او به کوفه و حوالى آن و حتى اصفهان و ... بود. سلمان پیام‏آور اسلام ناب، منادى تشیع و نویدبخش مذهب اهل بیت (علیهم السلام) بود و اکثر ایرانیان این ندا و نوید را شنیدند و پذیرفتند. (28)

این صحابی جلیل القدر رسول گرامی اسلام، بعد از شهادت مولای خود، به وصی و جانشین بحق ایشان، اقتدا کرد و لحظه از علی علیه السلام، دور و جدا نشد، و بقول امام جعفر صادق علیه السلام، او هوای امیرالمومنین علیه السلام بر هوای نفس خود ترجیح میداد. لذا، با غاصبین خلافت، به هر روشی که مقدور بود، مقابله میکرد، و این شعار کوبنده اش " کردید و نکردید " که در مخالفت غاصبین سر میداد، زبانزد دوست و دشمن علی علیه السلام بوده و هست. و این مخالفتها، صحنه تاریخ اسلام را بجایی کشاند که، این صحابی بزرگ (بهمراه اصحاب جلیل القدر دیگر مانند اباذر)، مورد هتک حرمت و ضرب و شتم قرار می‌گیرند.
تا اینکه در زمان خلافت عمر بن خطاب، بعد از 16 سال، بهمراه مسلمانان برای لشکر کشی و حمله و فتح ایران، به وطن خود بازگشت. این مرد بزرگ، در این فتح، که به قادسیه معروف است، رائد (ناظر و راهنما) و داعیه (دعوت کننده)، در صف اول جنگ حضور داشت، که مردم هر منطقه را در هر روز قبل از جنگ، 3 بار دعوت به اسلام میکرد. و میفرمود: من از شمایم. و به شما علاقه مند، به اسلام بپیوندید، و اگر مسلمان نشوید، باید جزیه دهید، و گرنه جنگ ادامه می‌یابد. بیاید مسلمان شوید تا با هم، بر اساس برادری و تعاون زندگی کنیم.
تا آنکه، در ابتدای این نبرد، شهر مدائن، با پیوستن 4000 نفر ایرانی به سپاه اعراب (که به آنها حمرا، سفید رو، که به موالیان گفته میشد)، در تاریخ 16 هجری قمری فتح شد، و فرماندهان جنگ، تصمیم بر این گرفتند که، سلمان فارسی را حاکم این منطقه کنند.
اعراب مسلمان، در پیشروی خود در داخل ایران به، مناطق مختلفی مانند قصر شیرین، دیلم و قزوین رفتند، که این فتوح باعث فتح تقریبا کامل ایران شد.
سلمان پس از فتح مدائن، به فرمانروایی در این شهر منصوب شود. او مقر حکومت خود را، کاخ کسری، که محل حکمرانی شاهان ساسانی بود انتخاب نکرد بلکه در کنار بازار شهر، خانه برای خود ساخت، تا بهتر بتواند بر اوضاع شهر حاکم باشد. او، علاوه بر حکمرانی که تمامی حاکمان بر آن پافشاری می‌کنند، برنامه‌های را به اجرا گذاشت که کمتر حاکمی به آنها توجه می‌کرد.
برای نمونه، چند کاری که زبانزد شده بود را، بیان میکنیم:
زهد و بی توجهی به دنیا، که نقل شده است، در خانه اش، فقط مهمترین وسایل، شمشیر و قرآن بود.
و یا نقل شده است که، در لحظات رحلتش ناراحت بود و گریه میکرد و میفرمود که رسول خدا با ما عهد کرد که توشه هر یک از شما از دنیا، به‌اندازه توشه یک مسافر باشد، ولی در کنار من، اثاثیه‌های وجود دارند که نگران کننده‌اند، و این در حالی بود که راوی نقل میکند، در کنارش، طشت، سپر جنگی، آفتابه گلی وجود داشت.
و در مذمت دنیا دوستی میفرمود:
یا ساکن الدنیا تأهب و انتظر یوم الفراق
واعد رادا للرحیل فسوف تهدی بالرفاق
و أبک الذنوب بأدمع تنحل من سحب الاماق
یا من أضاع زمانه! أرضیت ما یفنى بباقی
(ترجمه: ای کسی که در دنیا سکونت کرده‌ای، آماده آخرت و در انتظار جدایی از دنیا باش. و برای کوچ خود توشه را فراهم کن که به زودی به وسیله کاروانهای رونده به سوی مرگ روانه میشوی. برای گناهان خود گریه کن و اشکهایت را از پرده‌های چشمهایت بریز. ای کسیکه فرصت وقت را تباه ساختی، آیا از آن همه فنا شده‌ها به باقی مانده (اندک) عمرت خشنود هستی؟!).
برگزاری جلسات تفسیر قرآن. او که فقیه‌ترین انسان بعد از اهلبیت بود و تحت تعلیم کامل و مستقیم اهلبیت علیهم السلام بود، در کاخ کسری (مدائن) درس تفسیر سوره یوسف برگزار کرده بود. و حتی در آنجا، نماز، بخصوص نماز جمعه برگزار میکرد. و در بعضی از منابع آمده است که، اندک اندک مردم از برگزاری جلسه تفسیر، با خبر شده بودند، که در حدود 1000 نفر تجمع کردند، ولی سپس نسبت به این جلسات بی میل، و به 100 نفر تقلیل پیدا کردند، اما سلمان، از این اوضاع و احوالات ناراحت می‌شد، و میفرمود آیا دوست دارید درباره اباطیل با شما سخن بگویم.
سلمان پس از رسیدن به فرمانروایی مدائن، و بدنبال فتح شهر‌های ایران توسط مسلمانان، به آن شهرها سفر میکرد، محصول این سفرها، تبلیغ تشیع (اسلام شیعی) بود که، بقول لویی ماسینیون، باید به مسلمانان بیاموزد که علی را امام شرعی بشاسند. و از این جهت در تاریخ، نمونه‌های را مطرح میکنند، که دال بر تشیع مردم در آنزمان را دارد.
و اینچنین است که سلمان در بعد از شهادت رسول معظم اسلام، مبلغ اصلی و قدرتمند شیعه، در سرزمین ایران و عراق بحساب می‌آید، مخصوصا در ایران، که از فرمانروایی مدائن و سفر به شهرهای ایران، که در گامهای ابتدایی آشنایی با اسلام بودند، توانست تشیع را، با اندازه توان خود و مردم، گسترش دهد.
اما، باید اذعان کرد که مطالب تاریخی، اقناع کننده درباره سلوک او در این مدت، وجود ندارد، و لذا، فرضیات فوق، از روشنایی لازم برخوردار نیستند.

او بی شک در گسترش اسلام و تشیع نقش غیر قابل انکاری داشته است. سلمان هم به عنوان صحابی کبیر رسول اکرم (ص) وهم یکی از ارکان اربعۀ شیعۀ علی (ع) که به موجب حدیث «سلمان منّا اهل‌البیت» تقدیس و تبرّک خاصّی یافته است … یک سلسله از احادیث نبوی (ص) که نزد شیعه و سنّی از زمرۀ «صحاح» به شمار است، حاکی از مراتب عالیۀ دین و دانش و حکمت آن مرد پارسی و جامع فضایل رجال «فرس» (ایرانی) می‌باشد.

 سلمان فارسی در نقل روایات

از اصطلاحات رایج بین علمای حدیث و مورخین اسلامی، اصطلاح ارکان اربعه است. مشهور و معروف بین آنها این است که ارکان اربعه عبارتند از سلمان، مقداد، ابوذر و عمّار. علما و دانشمندان حدیث و تاریخ، زمانی که دیدند در روایات و اخبار اهل بیت (ع) مکرر از این چهار نفر به عناوین گوناگون ستایش شده است و یا آن همه فضایل و مناقب در بارۀ این چهار نفر وجود دارد که پس از ائمه (ع) نظیر ندارد، از این رو ایشان را به عنوان پایه های دین و ستون های محکم ایمان یاد کرده و با اصطلاح ارکان اربعه معرفی نموده اند.(29)

به این ترتیب سلمان فارسی یکی از ارکان اربعه در بین علمای حدیث و تاریخ شناخته شده است، که به چند روایت به نقل ایشان اشاره می کنیم:

از سلمان روایت شده است که از پیامبر پرسید: «اى رسول خدا جانشین و وصى تو کیست؟ پیامبر فرمود: اى سلمان جانشین برادرم موسى که بود؟ سلمان پاسخ داد: یوشع بن نون. پیامبر فرمود: جانشین و وارث من که دین مرا به جا مى آورد و وعدۀ مرا تحقّق مى بخشد، على بن ابى طالب است».(30)

از سلمان فارسی روایت شده است که پیامبر اسلام فرمود: من و علی از یک نور خلق شدیم چهار هزار سال قبل از آن که خداوند آدم را خلق کند. (31)

وفات

 

 و در نهایت این صحابی جلیل القدر که، باب النبی در روایات شیعی، نامیده شده است، بعد از 19 سال فرمانروایی در مدائن، در اواخر خلافت عثمان در تاریخ 35 ق، دار فانی را وداع گفت، و به مولی خود رسول معظم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم پیوست.  (32) حضرت على(ع) پیکرش را غسل داد، کفن کرد و بر آن نماز گزارد. همراه آن حضرت، جعفر بن‏ابى‏طالب و حضرت خضر، در حالى که با هر یک از آن دو هفتاد صف از فرشتگان بودند بر پیکر سلمان نماز گزاردند.(و بهمین دلیل، تکبیرها را بلند بلند میگفتم). (33) بعضى از راویان چنین نقل کرده‏اند که حضرت على(ع) بر کفن سلمان شعرى نوشت که معناى آن چنین است:
«بر شخص کریم و بزرگوارى وارد شدم، بى‏آنکه توشه نیک و قلب پاک داشته باشم; ولى بردن توشه نزد شخص کریم و بزرگوار، زشت‏ترین کار است.» (34)
و سلام و درود بی پایان خدا،بر تو ای ابا عبد الله سلمان،ای اهل بیت پیامبر،ای کسیکه بر تمام ایرانیان شیعه، حقی پایان ناپذیر داری!

مرقد شریف حضرت سلمان(س) در مدائن، در پنج فرسخى بغداد، نزدیک تاق کسرى قرار دارد.
در این دنیاى پرتلاطم و پرزرق و برق که انسان را در گرداب گناه غرق مى‏کند، هر کس الگویى مى‏خواهد تا با سرمشق قرار دادن روش و کردارش کشتى وجودش را سالم به ساحل سعادت برساند; و زندگى سلمان فارسى براى ما ایرانیان الگویى شایسته است.

 

سلمان و وفا داری به آیه مودّت

 بسیاری از علمای سنی و شیعه روایاتی را با این مضمون نقل کرده اند که پاداش و زحمات پیامبر (ص) در راه ابلاغ اسلام، دوستی با خویشان آن حضرت است. امام صادق (ع) می فرماید: وقتی که این آیه نازل شد رسول اکرم (ص) به مردم فرمود: خداوند برای من بر عهدۀ شما حقی گذاشته است آیا آن را اداء می کنید؟ هیچ کس جواب حضرت را نداد، روز بعد هم حضرت (ص) همین سؤال را کرد کسی جواب نداد روز سوم هم این مطلب تکرار شد و کسی جواب نداد و آن گاه رسول خدا (ص) فرمود این مطلب، طلا و نقره یا خوراکی ها و آشامیدنی ها نیست گفتند پس آن چیست؟ حضرت آیه مودّت را قرائت فرمودند؛ ای رسول خدا (ص) به مردم بگو من از شما مزد رسالت نمی خواهم جز این که نسبت به اهل بیت و عترت من دوستی بورزید،(35)سپس فرمودند این آیه از طرف خدا نازل شده است، گفتند ما دستور آیه را می پذیریم.

امام صادق (ع) اضافه فرمود: به خدا سوگند کسی به این آیه وفا نکرد مگر هفت نفر که عبارت بودند از سلمان، ابوذر، مقداد، عمّار، جابر ابن عبد الله انصاری، یکی از غلامان در خانه پیامبر و زید بن ارقم، این هفت نفر نسبت به عترت پیامبر (ص) کاملاً وفاداری و محبّت نمودند و پاداش رسالت پیامبر اسلام (ص) را به خوبی انجام دادند.(35)

 

بزرگمردی از دیار پارس...
سلمان فارسی با نشان دادن شکوه و زیبایی تمدن پارسی تاثیر زیادی بر فرهنگ و تمدن اسلامی داشت!
به شاهان ستمگر و جبار وفادار نبود چرا که مردمی بود!
او فکر می کرد مردم یعنی جمع کثیری از ایرانیان بر دو سه مفر(خاندان شاهی)ارجحیت دارند!
سلمان باعث شکوه و عزت پارسیان شدند!
چرا که پیامبر آموزه های ضد راشیستی بر اعراب را با سلمان آموزش دادند!
سلمان بودند که اجازه داشتند با حضرت فاطمه تکلم کنند.
و همین طور موارد دیگر که باعث تبلور قدرت تفکر و تمدن ایرانی شده بود نظیر جنگ خندق!

سلمان فارسی علیه السلام، بعنوان اصلیترین عامل در پیدایش و گسترش تشیع مردم ایران، نقش ایفا کرده است.سلمان فارسی، بزرگترین صحابی پیامبر اسلام، و مهمترین مدافع حقانیت تشیع، شخصیتی است که در نوع خود، در تاریخ اسلام، و در بین مسلمانان، بی نظیر. و عقل سلیم به خود اجازه نخواهد داد که مانندی برای این حقیقت تاریخ، تصور کند. بهمین دلیل است که بعضی او را افسانه، اسطوره، و یا دارای شخصیتی پیچیده خوانده‌اند.
جالب آنست که بعضی از اعراب ناسیونالیست، باوری به وجود این حقیقت ندارند، چرا که مطرح میکنند، چطور ممکن است شخصی از موالی، بزرگ عرب شود. هر چند، بسیاری از مورخان با انصاف، این نظریات را مردود دانسته‌اند، و لکن، توجه به این شخصیت که، هر مرحله از زندگی اش، آموزه گرانبها برای مسلمانان (و غیر مسلمانان) میباشد، ناچیز، و قابل دفاع نمی باشد.
چرا که، بقول رسول مکرم اسلام (صلی الله علیه و اله و سلم)، سلمان فارسی، دریایی است که انتهایی ندارد کنزیست که تمامی ندارد، و بقول دکتر شریعتی، شکی نیست که نبودن کتاب جامعی و درست به فارسی درباره سلمان، اولین قهرمان ایرانی اسلام و پیش قدم تشیع، از انحطاط فکری و اخلاقی شگفت انگیز ما حکایت میکند. و این قول جناب دکتر، کاملا صحیح و بجاست زیرا سلمان و حرکتش، برای دست یابی به حقیقت، نمادی از التهاب و حقیقت جویی یک ملت باید دانست که سلمان نماینده ملت ایران است.
با این وجود، در این نوشتار، فقط به گوشه بسیار کوچک و ناچیز از زندگی و شخصیت این ابر مرد تاریخ می‌پردازیم، و آن، بررسی نقش سلمان فارسی علیه السلام، در پیدایش و گسترش تشیع در ایران است. ایران ما، که در حدود 1700 سال پیش از میلاد، دو قبیله مادی و پارسی (که متدینان دین زرتشت بودند) به نواحی جنوبی آن کوچ، و در دشت‌های سرسبز و خرم آن ساکن و در آنجا به کشاورزی مشغول شدند. اما بعد از مدتی بر اثر اشرافیگری و فساد در دستگاه عالمان زرتشتی و طبقات حاکم و حکومت، تغییر نظر در دین خود دادند، که این تغییرات، تقریبا، مصادف با ورود مسلمانان به این سرزمین مقدس شده بود.
اما، مسئله که قابل توجه و بررسی است، وجود تشیع، در سالهای ابتدایی ورود مسلمانان به ایران است، که مورخین، علل مختلف و متفاوت (و بعضا ضد و نقیض) در این مورد مطرح کرده‌اند. لکن، در اکثریت به نقش، سلمان فارسی عمداً یا سهواً یا از روی حس ناسیونالیستی اشاره نشده است، و این غفلت، محل تامل و تعجب و سوال میباشد، که چطور شخصیتی مانند سلمان، با آن قدرت اسلامی و نقش شیعی، که در قبل از مسلمانی و در زمان حیات رسول اعظم، و بعد از حیات ایشان، و در فرمانروایی بر مدائن، جزو علل مطرح در شیعه سازی مردم ایران مطرح نشده است ؟؟؟!!!. حال آنکه در زمان قیام مختار ثقفی اکثر یاران او شیعیان ایران و طبرستان بودند!! 
در حالیکه بعضی او را آنقدر صاحب نفوذ در اسلام و تشیع میدانند که او را یکی از ایدئولوژیستمنهای اسلامی، و مأثر در شکل گیری عقاید شیعی مطرح میکنند. هر چند، این نگاهها، غلو آمیز است ولی میتواند خبری (کم واضح) از، عظمت تاثیر او بر حرکت اسلامی و شیعی داشته باشد.

سلمان فارسی و ایرانیان از منظر قرآن

 سلمان منا اهل بیت

 

پى ‏نوشتها:

 

1- سفینه البحار ج4، صفحه 245.
2-عین الحوة در وصایای حضرت رسول (ص)با ابوذر غفاری از تالیفات عالم ربانی مرحوم ملا محمد باقر مجلسی: ولیکن ابن بابویه علیه الرحمه بسند معتبر از حضرت موسی بن جعفر (ع) روایت نموده که شخصی از آنحضرت سوال نمود از سبب اسلام سلمان فارسی رحمة الله علیه آنحضرت فرمود که خبر داد مرا پدرم که روزی امیرالمومنین (ع) و سلمان و ابوذر و جماعتی از قریش نزد قبر رسول(ص) جمع بودند حضرت امیرالمومنین(ع) از سلمان پرسید که یا اباعبدالله مارا از اول کار خود خبر نمی دوهی که اسلام تو چگونه بود سلمان گفت والله که اگر دیگری میپرسید نمیگفتم ولیکن اطاعت فرمان شما لازمست من مردی بودم از اهل شیراز و از دهقان زاده ها و بزرگان ایشان بودم و ....
3- بحار، ج 22، ص‏366.
4ـ اذ جاؤکم من فوقکم و من اسفل منکم و اذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر و تظنون بالله الظنونا(احزاب:10)
«حره»عبارت از سرزمینى است که سنگهاى سیاه و آتش فشانى از دوره‏هاى ژئولوژى در آن پراکنده شده باشد و معادل آن در فارسى «سنگستان» است.اتفاقا موقعیت شهر مدینه عینا از این قرار است به این معنى که اطراف آنرا سنگهاى سیاه و پراکنده که از بقایاى ادوار گذشته زمین است فرا گرفته است.
مکاتبه عبارت است از اینکه برده با صاحب خود قرارداد ببندد که: هر وقت قیمت خود را به صاحبش بپردازد، آزاد گردد و از آن پس آزادانه کار کند تا مبلغ مورد توافق را تأمین نماید و چون این قرارداد را مى‏نوشتند، مکاتبه نامیده شده است.
این حدیث که ـ با مختصر تصرف ـاز «سلمان فارسى» نقل گردید، خود او آن را براى «ابن عباس» حکایت کرده و ابن سعد، در کتاب« الطبقات الکبرى» ج 4 ط بیروت نقل نموده است.
جلولاء از سلسله جنگهائى است که در دوره خلیفه دوم، میان قواى اسلام و سپاه پادشاه ساسانى در اطراف شهرى به همین نام (جلولاء)اتفاق افتاده است.
9- الدرجات الرفیعه، ص‏203.
10- مجمع‏البیان، ج 2، ص‏427.
11- شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏الحدید، ج 18، ص‏36.
12- بحار، ج 22، ص 341.
13- احتجاج طبرسى، ج 1، ص 150.
14- اعیان الشیعه، ج‏7، ص‏287.
15- شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏الحدید، ج 18، ص‏36.
16- بحار، ج 22، ص 331.
17- تنقیح المقال، ج 2، ص‏47.
18- اختصاص شیخ مفید، ص 222.
19- رجال کشى، ص 20.
20- بحارالانوار، ج 22، ص‏317.
21- همان، ص 341.
22- شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏الحدید، ص‏36.
23- حدود چهار تا شش هزار درهم.
24- کتاب سلیم بن‏قیس، ص 251.
25- اعیان الشیعه، ج‏7، ص‏287.
26- بهجة‏الآمال، ج 4، ص 418.
27- بحارالانوار، ج 22، ص 341.
28- کتاب ایرانیان مسلمان در صدر اسلام، ص 201.
29- قمی، شیخ عباس، منتهی الامال، ص ۱۶۰(نیاز به کتاب نامه دارد).
30- حلى، حسن بن یوسف، نهج الحق و کشف الصدق، ص ۲۱۴، مؤسسه دار الهجرة، قم، ۱۴۰۷ ق، (به نقل از احمد بن حنبل و ابن مغازلی شافعی).
31- مجلسی، محمد باقر، بحار، ج ۳۸، ص ۱۵۰، موسسه الوفا، بیروت، «عَنْ سَلْمَانَ الْفَارِسِیِّ عَنِ النَّبِیِّ (ص) قَالَ خُلِقْتُ أَنَا وَ عَلِیٌّ مِنْ نُورٍ وَاحِدٍ قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَ اللَّهُ آدَمَ بِأَرْبَعَةِ آلَافِ».
32- بحار، ج 22، ص 391 - 392.

33- همان، ص‏373.
34- طرائف الحقائق، ج 2، ص 5.
35- شوری، ۲۲٫
36- محمدی، محمد، سیمای مقداد، ص ۹۶

 

منابع و مآخذ بیشتر جهت مطالعه:
1. دکتر محمد رضا ترکی، پارسای پارسی (سلمان فارسی به روایت متون فارسی).
2. پرویز پور تجن، در شناخت ابن مقفع، فارابی، بزرگمهر و سلمان فارسی، انتشارات شباهنگ.
3. رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران تا طلوع صفوی، انتشارات انصاریان.
4. عبدالحسین زرین کوب، تاریخ مردم ایران، انتشارات امیر کبیر.
5. علی اکبر دهخدا، لغت نامه دهخدا.
6. شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمة.
7. ج‍ع‍ف‍رم‍رت‍ض‍ی‌ ال‍ع‍ام‍ل‍ی‌، س‍ل‍م‍ان‌ ال‍ف‍ارس‍ی‌، م‍وس‍س‍ه‌ ال‍ن‍ش‍ر الاس‍لام‍ی.
8. الشیخ عبد الواحد المظفر، سلمان المحمدی، المکتبة الحیدریة.
9. آیت الله کمره‌ای، فتاوای صحابی کبیر سلمان فارسی.
10. لویی ماسینیون، سلمان پاک، ترجمه و مقدمه دکتر شریعتی.
11. محمد عبدالحلیم عبدالله، سلمان فارسی (ترجمه حسن فرامرزی)، انتشارات جاویدان.
12. محمد محمدی اشتهاردی، رابطه ایران با اسلام و تشیع،. انتشارات برهان.
13. محمد محمدی اشتهاردی، زندگی پر افتخار سلمان فارسی – پیشگام رابطه ایران و اسلام، اتشارات پیام آزادی.
14. مجلسی، بحار الانوار.
15. شیخ مفید، الاختصاص.
16. عطا الله مهاجرانی. بررسی سیر زندگی و حکمت و حکومت سلمان فارسی.
17. محمد یحیی الحداد، تاریخ الیمن السیاسی.
18. عباس ملکی، سلمان فارسی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
19. میرزا حسین النوری الطبرسی، نفس الرحمن فی فضائل سلمان.
20. وحید دامغانی، سیمای سلمان از بردگی تا فرمانداری، انتشارات مؤسسه فراهانی.
21. یاقوت حموی، معجم البلدان، دارالکتب العلمیه.

 

 

  به کوری چشم وهابی های ناسیونالیست:

 

ما از تبار سیمرغیم,
هزار بارسوختیم و باز از خاکسترخود پرگشودیم
 ما از تبار سلـمان محمدی(ص)صحابی خاص رسول الله ایم
«سلمان منّا اهل‌البیت»

 

 

| ۱:۱۱ ‎ق.ظ - دوشنبه ٥ فروردین ۱۳٩٢
+ نظرات ()
 
        منوی اصلی
خانه
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
 
        درباره وبلاگ

 
         نویسندگان

 
       موضوعات مطالب
احادیث و روایات(٢۸۸)
تشیع و تاریخ(۱٩٩)
تاریخ و عاشورا(٦٠)
نگارخانه(٥٠)
اسناد شهادت حضرت زهرا(۳٧)
اسناد امامت امام علی ازکتب اهل سنت(٢۸)
زندگی نامه امام علی(٢٦)
ادعیه و زیارات(٢٦)
عایشه(٢۳)
شعر مذهبی(٢٠)
قرآن(۱٩)
دانلود(۱۸)
دانش و کرامات امام علی(۱٥)
روایات اهل سنت درباره عمر(۱٤)
داستان(۱٤)
وهابیت(٧)
جنایات سپاه اعراب(٧)
اسناد شهادت پیامبر(٤)
حفصه(۳)
تقویم و اعمال ماه رجب(٢)
اسناد امامت امام علی ازکتب اهل سنت(٢)
مهدویت(۱)
جنایات سپاه اعراب(۱)
 
       سایر امکانات

  RSS 

POWERED BY
PersianWeblog.COM

 قالب غدیر

.... ..

اسناد امامت امام علی و شهادت فاطمه ع
لوگو وبلاگ
...
...

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

... ... ...

.... .... ...
.
.
...
 ...

زیارت عاشورا

ذکر کاشف الکرب

دعای عظم البلا

...

 

 ... Online User ...

 


تمامی حقوق محفوظ می باشد!

www.amiremomenin.persianblog.ir- Designed By shahrooz tehrani