نامه مهم عمر به معاویه و نقش عمردر به خلافت رساندن ابوبکر و قتل فاطمه س - امیرالمومنین امام علی (ع)
   
  امیرالمومنین امام علی (ع)

 

 

 

 

 

در مذهب ، كلام حق ، ناد علي است * طاعت كه قبول شود ياد علي است * از جمله آفرينش كون و مكان * مقصود خدا علي و اولاد علي است * منسوب به حضرت حافظ

        آخرین مطالب 

انسان ممکن الخطاست
شیر و شمشیر خدا
سخن امام علی(ع) درباره مهمترین عامل شتاب انتقام خدا
علامه مجلسی و صوفیه
احادیثی در مورد حق الناس!!!
پیش بینی داعش توسط امیرالمومنین (ع)
پیش بینی حضرت علی (ع) درباره سرنوشت آمریکا+لینک دانلود کتاب
دانلود کتاب نظرات سیاسی در نهج البلاغه
دعایی از حضرت علی(ع): طلب همسر خوب از خداوند
کم فروشی وگران فروشی از نظر قرآن
برخی از عوامل گمراهی های سیاسی از نگاه امیرالمؤمنین (ع) در نهج البلاغه
احادیت ائمه درباره عقل و جهل
زیارت حضرت امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه)
لزوم تفکیک بین ورود اسلام به ایران و حکومت اموی و عباسی
خطاب خداوند در قرآن
سازشکاری از نظر امام علی (ع)
با وجود امام سجاد(ع) چرا مختار به خون خواهی برخاست؟
توصیه های حضرت علی(ع) برای کسانی که نعمت های خدا را از دست می دهند؟
چرا به امام حسین(ع) اباعبدالله می‌گویند؟
چگونه بنی امیه عاشورا را به عنوان عید معرفی کردند؟
گناهی که مرگ را نزدیک‌تر می‌کند!
۴۰ حدیث نورانی درباره امام حسین (ع)
25 حدیث درمذمت دروغ ازفرمایشات پیامبر(ص) وائمه علیهم السلام:
احادیثی گهربار از حضرت علی(ع)
ماجرای شهادت حضرت علی (ع)

 

        آرشیو مطالب

اسفند ٩٥
خرداد ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸

 

            پیوندها

آپلود عکس و فایل
وبلاگی برای خدا
قرآن به تفکیک موضوع
جستجوی کلمات و عبارات در قرآن
تفسیر مطالب علمی قرآن
شناخت عمر از کتب اهل سنت
دین و اندیشه (تبیان)
سایت حوزه
موسسه تحقیقاتی ولیعصر
سایت غدیر
سایتهای مذهبی
با آل علی هر کی در افتاد ور افتاد
مناقب و فضایل امیرالمومنین
وبلاگ چهره واقعی عمر
احادیث و روایات
سایت سنت
کتابخانه تاریخ ایران و اسلام
موعود
وعده صادق
شیعه آنلاین
شیعه نیوز
برده داری در اسلام
پاسخ به شبهه افکنان قران و اسلام
پرسش و پاسخ دینی
شمیم شیعه پاسخ به شبهات
غربت مادر سیلی خورده فاطمه
حدیث

 

        صفحات جانبی

- زندگینامه حضرت علی اکبر
- زندگی نامه حضرت حکیمه خواهر امام هادی
- زندگینامه حضرت ام البنین (س)
- زندگینامه حضرت نرجس
- زندگینامه حضرت نجمه
- زندگینامه حضرت معصومه
- زندگینامه سکینه دختر امام حسین
- زندگینامه ابوالفضل العباس
- زندگینامه زینب کبری
- زندگینامه حضرت محمد (ص)
- زندگینامه حضرت فاطمه (س)
- زندگینامه حضرت خدیجه (س)
- زندگینامه امام علی (ع)
- زندگینامه امام حسن (ع)
- زندگینامه امام حسین (ع)
- زندگینامه امام سجاد (ع)
- زندگینامه امام باقر (ع)
- زندگینامه امام صادق (ع)
- زندگینامه امام موسی کاظم (ع)
- زندگینامه امام رضا (ع)
- زندگینامه امام جواد الائمه
- زندگینامه امام هادی (ع)
- زندگینامه امام حسن عسگری
- زندگینامه امام مهدی (عج)
- روایات مربوط به اخر زمان

 
        لوگوی دوستان
..

اسناد امامت امام علی و شهادت فاطمه ع

 شناخت عمر بن الخطاب از منابع اهل سنت

 شيعه اميرالمومنين عليه السلام

نقد صحیحین

حديث اشک|اشعار اهل بيت (ع)

قرآن و اهل بیت تنها راه نجات

...

 
نامه مهم عمر به معاویه و نقش عمردر به خلافت رساندن ابوبکر و قتل فاطمه س

پس از شهادت امام حسین(ع) و خویشان و یاران ایشان در فاجعه کربلا و اعتراض شدید عبداله بن عمر به یزید در این زمینه، یزید وی را فرا خواند و به وی گفت:

درباره پدرت عمر بن خطاب چه میگویی؟آیا هدایت کننده و هدایت شده و خلیفة رسول خدا ویاور او و پدر زن اوکه خواهرت حفصه باشد نبود؟ آیا کسی نبود که به رسول خدا گفت:

«لات و عزّی آشکارا پرستش می شوند و الله در نهان»؟  گفت: آری... . یزید گفت: آیا پدر تو حکومت شام را به پدر من داد یا پدر من خلافت رسول الله را به پدر تو داد؟ عبداله بن عمر گفت: پدر من حکومت شام را به پدر تو داد. گفت: آیا به سبب پدرت و عهدی که با پدر من بست راضی می شوی یا راضی نمی شوی؟

عبداله گفت: راضی می شوم. پس یزید نامه ای به وی نشان داد و از او پرسید: آیا این دستخط پدر تو هست یا نه؟ وی پاسخ داد: آری. گفت: پس آن را بخوان. پس عبداله بن عمر چنین خواند:


«بسم الله الرحمن الرحیم؛

آن کسی که ما را باشمشیر وادار کرد که به او اعتراف نمائیم، اقرار کردیم درحالی که سینه ها از خشم و غضب خروشان، و جانها آشفته و مشوّش، و نیّت ها و دیدگان در شک و تردید بود. بدان جهت از او اطاعت کردیم که شمشیر قوم و قبیلة یَمَنی خود را از سر ما بردارد و آن کسانی از قریش که دست از دین آباء و اجدادی خود برداشته بودند مزاحم ما نشوند. به بت «هبل» و دیگر بتان و «لات» و «عزّی» سوگند که عمر از آن روز که آنها را پرستیده هرگز دست از آنها بر نداشته و پروردگار کعبه را نپرستیده[2] .

و گفتاری از محمد را تصدیق ننموده است مگر به جهت حیله و به دست آوردن فرصت مناسب برای ضربه زدن به او. او سحر و جادوی بزرگی برای ما آورد که بر سحرهای بنی اسرائیل با موسی و هارون و داود و سلیمان و عیسی افزود، و سحر و جادوی همة آنان را او یک تنه آورد و بر آنان این نکته را افزود که اگر او را باور داشته باشند، این نکته را بپذیرند که او سالار و سید ساحران است.

پس ای پسر ابوسفیان، پیرو سنّت و دین خود و قوم خود باش و عمل به همان چیزی که گذشتگان تو بر آن بودند و به انکار این بنای کعبه که عقیده دارند که پروردگارشان به طواف آن امر کرده و آن را برایشان قبله قرار داده است و پنداشتند که آن خانه خداست، وفادار باش و به نماز و حجّشان که رکن دین خود قرار داده و می پندارند که از جانب خداست توجهی نداشته باش! 

از جمله کسانی که محمد را یاری کردند این سلمان فارسی طمطمانی(کسی که زبانش فصیح نیست) است به نام روزبه و گفتند که به محمد وحی نازل شده است: (آیات 96 آل عمران و 144 بقره درباره قبله و کعبه). آنان نمازشان را برای سنگها قرار داده اند. اگر نبود سحر او، چه چیز باعث شد که قوم ما از پرستش بتان دست بردارد؟ با این که آنها هم از سنگ، چوب، مس، نقره و طلا هستند؟

به لات و عزّی قسم که دلیلی برای دست برداشتن از اعتقاد دیرین خود نداریم، اگر چه سحر و مغلطه کنند. تو با چشم باز بنگر و با گوش شنوا بشنو. با جان و دلت در اوضاع آنها فکر کن و شکر کن لات و عزّی و خلافت سید رشید عتیق بن عبدالعزّی(کنیه ابوبکر) را بر امّت، و حکومت او را بر اموال و خونها و دین و جانها و حلال و حرام امّت و جمع کردن حقوق،که آنها گمان می کردند برای خدا جمع می کنند تا با آن اعوان و انصار خود را زیاد کنند. پس ابوبکر به سختی و درستی زندگی کرد، در ظاهر خضوع و خشوع می کرد و در باطن سرسختی و نافرمانی داشت و غیر از همراهی با مردم چاره ای نمی دید.

و البته من بر ستاره درخشان و پرچم پیروز و توانمند بنی هاشم که حیدر نامیده می شد و داماد محمد شده و با آن دختری که بانوی زنان جهانیان قرار داده ازدواج کرده بود، حمله بردم تا آنجا که بر در خانه علی و فاطمه و فرزندانشان حسن و حسین و دختراشان زینب و امّ کلثوم و کنیزی به نام فضّه، به همراه خالد بن ولید و قنفذ غلام ابوبکر و دیگر یاران ویژه خود رفتم. به شدت در را کوبیدم. کنیز آن خانه پرسید: کیست؟ به او گفتم: به علی بگو کار های بیهوده را رها کن و به خودت وعده خلافت نده. خلافت از آن تو نیست. از آن کسی است که مسلمانان او را اختیار کنند و بر گردش جمع شوند. قسم به پروردگار لات و عزّی که اگر کار به ابوبکر واگذار می شد، از رسیدن به آنچه که رسید ناتوان بود یعنی جانشینی ابن ابی کبشه[3]... .

ابتدا به قبیله نزار و قحطان گفتم: خلافت جز در قریش نمی تواند باشد. تا وقتی که از خداوند اطاعت می کنید از آنان اطاعت کنید. و این را فقط به این جهت گفتم که پسر ابوطالب در جنگهای محمد خونها ریخته بود و دُیُون او را که هشتاد هزار درهم بود ادا کرده بود و سفارشهای او را انجام داده بود و قرآن را جمع کرده بود... و همچنین به سبب گفتار مهاجرین که وقتی به آنان گفتم که امامت از قبیله قریش است گفتند: «امام أصلَعُ البَطین است(مقصود امیرالمؤمنین است) همان کسی که رسول خدا برای او از تمامی امّت بیعت گرفت و ما در چهار جا او را به لقب امیرالمؤمنین سلام و تحیّت گفتیم[4]»...

پس ما آنان را تکذیب کردیم و من چهل نفر را وادار کردم که شهادت دهند که محمد گفته است که امامت با انتخاب و اختیار مردم است. در این هنگام انصار گفتند: ما از قریش سزاوار تریم زیرا ما به آنان پناه داده، یاریشان کردیم، و مردم به سوی ما هجرت کردند، اگر قرار باشد کسی که این مقام مربوط به اوست مشخص شود پس این مقام با وجود ما از آن شما نیست. و گروهی دیگر گفتند: امیری از ما و امیری از شما باشد. به آنان گفتیم:

چهل نفر گواهی دادند که امامان از قریش می باشند. پس گروهی پذیرفتند و گروهی منکر شدند و با یکدیگر به نزاع پرداختند. پس من در حالی که همه می شنیدند گفتم: امیر آن کسی است که از همه مسن تر و ملایمتر باشد. گفتند: که را می گویی؟ گفتم: ابوبکر را که رسول خدا او را برای نماز جماعت مقدم داشت و در روز بدر در زیر سایبانی با او به مشورت نشست و رأی او را پسندید، و در غار با او بود و دخترش عایشه را به او داد که او را امّ المؤمنین نامید. ناگهان بنی هاشم با عصبانیت و خشم جلو آمدند. زبیر از آنان پشتیبانی کرده در حالی که شمشیرش را از نیام در آورده بود گفت: یا با علی بیعت می شود یا این شمشیر من گردنی را راست نخواهد گذاشت. گفتم: زبیر، انتساب به بنی هاشم فریادت را در آورده است. مادرت صفیّه دختر عبد المطلّب است. گفت: قسم به خدا این شرافت بزرگ و افتخار من است، ای پسر حنتمه(مادر، خواهر و عمّة عمر) و ای پسر صهّاک(مادر حنتمه که کنیزی بود معروف به زنا دادن)ساکت باش ای بی مادر! و سخنی گفت که چهل نفر از حاضران در سقیفه بنی ساعده از جا برخاسته و به او حمله ور شدند. به خدا سوگند نتوانستیم شمشیر را از دستش بگیریم مگر وقتی که او را بر زمین افکندیم، با این که هیچکس به یاری و کمک او نیامده بود. من به سرعت خود را به ابوبکر رسانده با او دست داده بیعت کردم و به دنبال من عثمان بن عفان و دیگر حاضران در سقیفه غیر از زبیر چنین کردند. به او گفتیم: یا بیعت کن یا تو را می کشیم! بعد مردم را از او دور ساخته گفتم: مهلتش دهید، او از روی خودخواهی و نخوت نسبت به بنی هاشم به خشم در آمده است. دست ابوبکر را در حالی که از ترس می لرزید گرفته و سر پا نگه داشتم و او را که عقلش مخلوط گشته بود و نمی دانست چه می کند بر روی منبر محمد نشانیدم. به من گفت: ای اباحفض، از خشم علی بیمناکم. گفتم: علی به تو کاری ندارد[و سرگرم کار دیگری است] ابو عبیدة جرّاح نیز در این کار به من کمک کرد و دست ابوبکر را گرفته به سمت منبر می کشید و من از عقب او را به جلو می راندم مانند بزغاله ای که به سوی کارد قصاب با دست و پای لرزان کشانده می شود. بر روی منبر ایستاد در حالی که گیج و سرگردان بود به او گفتم: سخنرانی کن و خطبه بخوان! زبانش بند آمده به وحشت افتاده و از سخن باز ایستاده بود. از ناراحتی دست خود را به دندان گرفتم. به او گفتم: تو را چه شده است؟ و او هیچ نمی گفت. می خواستم او را از منبر به زیر آورم و خود جای او را بگیرم، ترسیدم مردم نسبت به آنچه در باره اش گفته بودم سرزنشم کنند. مردم(با دیدن این صحنه) پرسیدند: چه طور از فضل او گفتی؟ آیا از رسول خدا در بارة او چیزی شنیده ای؟ گفتم:از فضل او از زبان رسول خدا چیز هایی شنیده ام که آرزو دارم ای کاش مویی بودم بر سینة او. پس گفتم: یا سخنی بگو یا از منبر پایین بیا! والله در چهره من چنین دید و فهمید که اگر از منبر پایین بیاید من بالای منبر می روم و می گویم چیزی را که به گفتار او منجر نشود! بالاخره با صدایی ضعیف و ناتوان گفت: ولایت شما را به عهده گرفتم اما با وجود علی در بین شما بهترین تان نیستم. بدانید من شیطانی دارم که بر من مسلّط است و مرا وسوسه می کند و خیر مرا در نظر ندارد[گویا مقصود وی عمر است!] پس هر گاه در کارم لغزشی حاصل شد مرا به راه راست بیاورید که در مویی و پوستی به شما ستم نکنم. برای خودم و شما استغفار می کنم. و از منبر پایین آمد در حالی که مردم به او خیره شده بودند.

دستش را گرفتم و فشار دادم و او را نشانیدم. پس مردم برای بیعت با او جلو آمدند، من در کنارش نشستم تا او را و کسانی را که بخواهند از بیعتش سر باز زنند بترسانم. او گفت: علی بن ابی طالب چه کرد؟ گفتم: او خلافت را از گردن خود برداشت و به خاطر آن که مسلمانان کمتر اختلاف داشته باشند، به اختیار آنان گذاشت و خود خانه نشین شده است(!) پس مردم بیعت می کردند درحالی که اکراه داشتند.

پس زمانی که بیعت او فراگیر شد به ما خبر رسید که علی، فاطمه و حسن و حسین را به در خانه مهاجران و انصار می برد و بیعت ما را با خودش در چهار موضع یاد آوری و آنان را تحریک می کند. مردم شبانه به او نوید یاری می دهند ولی صبح فردا از وعده خود بر می گردند. پس به خانة علی رفتم تا از او بخواهم از خانه بیرون بیاید. کنیزش فضّه پشت در آمد به او گفتم: به علی بگو برای بیعت با ابوبکر بیرون بیاید چون مسلمانان با او بیعت کرده اند! فضّه گفت: امیرالمؤمنین مشغول است. گفتم: این سخنها را واگذار، بگو بیرون بیاید والّا داخل می شویم و او را به زور  بیرون می کشیم!  پس فاطمه پشت در آمد، ایستاد و گفت: ای گمراهان دروغگو، چه می گویید و چه می خواهید؟ گفتم ای فاطمه. گفت: ای عمر چه می خواهی؟ گفتم: چرا پسر عمویت تو را برای پاسخگویی فرستاده و خود پشت پرده نشسته؟ گفت: ای بدبخت، طغیان و سرکشی تو مرا از خانه بیرون آورده است تا حجّت و دلیل بر تو و بر هر گمراهی ثابت شود.

گفتم: این حرفهای زنانه را کنار بگذار و به علی بگو بیرون بیاید. فاطمه گفت: مودّت و احترامی در بین نیست، آیا مرا از حزب شیطان می ترسانی ای عمر با این که حزب شیطان ضعیف است؟ گفتم: اگر علی بیرون نیاید هیزم فراوانی می آورم و خانه را با هر که در آن است می سوزانم تا این که برای بیعت بیاید. پس تازیانة قنفذ را گرفته بر او زدم و به خالد بن ولید گفتم: تو و همراهانت به سرعت بروید و هیزم جمع کنید، و گفتم: آن هیزم ها را آتش خواهم زد. فاطمه گفت: ای دشمن خدا و دشمن رسول خدا و دشمن امیرالمؤمنین. پس دستش را بر در گذاشت تا مانع من از باز کردن در شود. به طرف در رفتم، استقامت کرد، با تازیانه بر دستهایش زدم، صدای ناله و گریه اش را شنیدم. نزدیک بود بازگردم که به یاد کینه های علی و حرص و ولع او در ریختن خون بزرگان عرب و نیرنگ محمد و سحرش افتادم؛ پس در حالی که او خود را به در چسبانده بود تا مانع شود، با تمام توان لگدی به در زدم. فریادی کشید که گمان کردم مدینه زیر و رو شد، و صدا زد: ای پدر، ای رسول خدا این چنین رفتار می شود با حبیبه و دخترت، آه ای فضّه، مرا دریاب، به خدا قسم فرزندی که در شکم داشتم کشته شد. صدای ناله اش را از درد در حالی که به دیوار تکیه داده بود شنیدم. در را باز کردم و داخل شدم، به من چنان رو کرد که چشمهایم تاریک شد. از روی مقنعه طوری بر دو گونه اش زدم که گوشواره ها پاره شد و به زمین ریخت.

علی از خانه بیرون آمد. همین که چشمم به او افتاد، به سرعت از خانه خارج شده و به خالد و قنفذ و همرا هانشان گفتم: از گرفتاری بزرگی رها شدم[و در روایت دیگر: ...این علی است که از خانه بیرون آمده، من و همه شما توان مقاومت در برابر او را نداریم]. علی خارج شد، در حالی که فاطمه دست برد تا پیشانی خود را ظاهر کند و به خدا استغاثه کند، علی چادر بر او کشید و گفت: ای دختر رسول خدا، خداوند پدرت را رحمت بر عالمین مبعوث کرد؛ قسم به خدا اگر نقاب از چهره برداری و هلاکت این خلق را بخواهی قطعاً دعای تو را اجابت می کند واز اینها بشری بر روی زمین باقی نمی ماند... تو ای سیّدة زنان جهان بر این خلق نگونبخت موجب رحمت باش و موجب عذاب مباش.

درد سقط بر او شدید شد، داخل منزل شد و فرزندی سقط کرد که علی او را محسن نامیده بود. من جمعیت زیادی در آنجا جمع کردم، اما نه بدان جهت که از کثرت آنها در مقابل علی کاری ساخته باشد بلکه برای دلگرمی خودم. او را در حالی که کاملاً در محاصره بود با اکراه و اجبار از خانه اش بیرون آورده برای بیعت گرفتن به جلو راندم. پس به راستی من به علم و یقینی که در آن شکی نیست می دانم که اگر من و همه اهل زمین تلاش می کردیم که او را بر این کار وادار کنیم نمی توانستیم اما (خودش آمد) به خاطر چیز هایی که در دل داشت که من آنها را می دانم اما اینجا جای گفتن آن نیست.

پس زمانی که به سقیفه بنی ساعده رسیدم، ابوبکر و اطرافیانش به تمسخر علی برخاستند. پس علی به من گفت: ای عمر، آیا می خواهی در آنچه که به تأخیر انداخته ام شتاب کنم؟ گفتم: نه، یا امیرالمؤمنین. به خدا قسم خالدبن ولید سخن مرا شنید و به سرعت نزد ابوبکر رفت(و بازگو کرد). ابوبکر سه مرتبه در حالی که مردم می شنیدند گفت: مرا با عمر چه کار؟ هنگامی که علی داخل سقیفه شد ابوبکر به سمت او آمد. گفتم: ای ابالحسن به تحقیق بیعت کردی پس بازگرد! ولی علی با ابوبکر بیعت نکرده بود و دستش را به سمت او دراز نکرد و من نمی خواستم پافشاری کنم مبادا در آنچه که در مورد من به تأخیر انداخته بود تعجیل کند، و ابوبکر نیز به خاطر ترس و اضطرابی که از علی داشت آرزو می کرد که کاش علی را در آنجا نمی دید!

و علی از سقیفه برگشت. از اوضاع او پرسیدیم، گفتند: به سوی قبر محمد رفته و در آنجا نشسته است. پس من و ابوبکر بر خاستیم و دوان دوان به سمت او حرکت کردیم در حالی که ابوبکر می گفت: وای بر تو ای عمر، با فاطمه چه کردی؟ والله این کار زیانی آشکار است. گفتم: بزرگترین مشکلی که برای توست این است که با ما بیعت نکرد، و چندان مطمئن نیستم که مسلمانان اطرافش را نگیرند. گفت: حالا می خواهی چه کنی؟ گفتم: تو باید وانمود کنی که او در کنار قبر محمد با تو بیعت کرده است. پس به او رسیدیم در حالی که قبر را قبله قرار داده، دست بر خاک قبر نهاده بود و اطرافش را سلمان و اباذر و مقداد و عمار و حذیفه بن یمان گرفته بودند. پس روبرویش نشستیم و به ابوبکر اشاره کردم که دستش را مانند علی روی قبر بگذارد و دستش را به دست علی نزدیک کند. پس آن کار را انجام داد و من دست او را گرفتم تا به دست علی بکشم و بگویم که علی بیعت کرده است، اما علی دستش را بر گرفت. من و ابوبکر برخاستیم در حالی که پشت به آنها کرده بودیم و من می گفتم: خداوند علی را جزای خیر دهد وقتی به کنار قبر رسول خدا حاضر شدی از بیعت با تو خودداری نکرد!

پس ابوذر از بین آن جماعت فریادزنان برخاست و گفت: ای دشمن خدا، به خدا قسم علی با یک بردة آزاد شده(ابوبکر) بیعت نکرد. و پیوسته هر وقت گروهی با ما روبرو می شدند یا ما قومی را ملاقات می کردیم و خبر بیعت کردن علی را به آنها می دادیم، ابوذر ما را تکذیب می کرد...

پس ای معاویه چه کسی غیر از من کار مرا انجام داد و دشمنی های گذشته را آشکار کرد؟ اما تو و پدرت ابوسفیان و برادرت عتبه؛ آنچه که در تکذیب محمد و نیرنگ با او و رهبری فتنه هایی در مکه و طلب  عده ای در کوه حراء برای قتلش کردید و گرد آوری احزاب و جمع آنها بر علیه او و سوار شدن پدرت بر شتر در حالی که احزاب را رهبری می کرد و قول محمد(دربارة او) که: «خدا لعنت کند راکب(سوار) و قائد (کِشندة افسار شتر) و سائق(رانندة شتر از عقب) را»، و پدرت راکب و برادرت قائد و تو سائق بودی را می دانم.

به راستی که شما به میل و رغبت اسلام نیاوردید و در روز فتح مکه فقط و فقط از روی زور و اجبار اسلام آوردید پس محمد شما را اسیر آزاد شده قرار داد... و محمد برای مردم چنان نمایان می کرد که احدی بر این منبر بالا نمی رود(به حکومت نمی رسد) مگر من و علی و کسانی از اهل بیتش که به دنبال او می آیند. پس سحرش باطل شد و تلاشش بی نتیجه ماند و ابوبکر بر فراز منبر رفت و من بعد از او بالا رفتم، و ای بنی امیه، امیدوارم شما بعد از من چوبه های طنابهای این (خیمة) خلافت باشید؛ بدین جهت تو را والی شام کردم و بر تو مُلک آن را مباح کردم و تو را در آن شناساندم تا با گفتار محمد دربارة شما مخالفت کرده باشم، و باکی ندارم که محمد شعر یا نثر بگوید. به راستی که او گفته است: «به من وحی می شود و از پروردگارم نازل شده... وَ الشَّجَرَه الْمَلْعُونَهَ فِی الْقُرْآنِ».[5] پس ای بنی امیه، پنداشت که آن شجرة ملعونه شما هستید، پس هر زمان که توانست دشمنی اش را با شما ظاهر کرد، همچنان که هاشم(جدّ سوم پیامبر) و بنی هاشم پیوسته دشمنان بنی عبدشمس(جدّ سوم معاویه) بودند. ای معاویه، من با این شرح و بسطی که از جریانات به تو کردم، خیرخواه، ناصح و دلسوز تو می باشم و ترسانم از کم طاقتی و کم حوصلگی و کم صبری تو که عجله کنی در آنچه که به تو وصیت کردم و اختیار شریعت و امّت محمد را به تو دادم و مخالفت خود را به طعنه یا به شماتت آشکار کنی، یا آنچه را می گویند رد کنی یا در انجام آنچه آورده است کوتاهی کنی و هلاک شوی و آنچه من بالا بردم به زیر بکشی و آنچه من ساختم خراب کنی. کاملاً بر حذر باش و هر زمان که در مسجد محمد داخل شدی و بر منبر او رفتی به ظاهر او را در هر چیزی که آورده است تصدیق کن! با رعیت خود درگیر مشو و اظهار دلسوزی و دفاع از آنها را بنما و نسبت به آنها حلیم و بردبار باش و نسیم عطا و بخشش خود را نسبت به آنها بگستر، و بر تو باد که بین ایشان اقامة حدود کنی و به آنان چنین نشان مده که حقی از حقوق الهی را واگذار می کنی، واجبی را ناقص مگذار و سنّت کلّی محمد را تغییر مده که در این صورت امّت را بر ما شورانده ای؛ بلکه آنها را از همان محل آرامش و امنیتشان بگیر و به دست خودشان آنان را بکش و با شمشیر خودشان نابودشان ساز! بر آنان ریاست کن اما از جنگ با آنان بپرهیز. نرمی کن، برای آنان در مجلس خود جا باز کن و در محل نشستن خودت احترامشان کن و ایشان را به دست رئیس خودشان به قتل برسان. خوش رویی ات را ظاهر کن و خشمت را فرو خور، و آنها را عفو کن تا تو را دوست داشته باشند و اطاعتت کنند.

بر خودمان و بر تو از حرکت علی و دو فرزندش حسن و حسین ایمن نیستم، پس اگر به همراهی گروهی از امّت توانستی با آنان پیکار کنی پیکار کن و به کار های کوچک راضی مشو و به کارهای بزرگ رو کن و وصیت و عهد مرا حفظ کن، آن را پنهان نموده آشکار نکن و امر و نهی مرا امتثال کرده و گوش به فرمانم باش و از مخالفت با من بپرهیز و راه پدرانت را پیش گیر و انتقام خود را بگیر و پیرو آثار پدرانت باش... به این امید ولایت شام را به تو دادم که تو سزاوارتری که بازگردی به دین جدت صخر».[6]

 


 

[2]--سلیم بن قیس در کتاب خود از امیرالمؤمنین(ع) نقل می کند که  در روز نبرد احزاب که مسلمانان با تهدید بزرگی مواجه بودند، عمر و ابوبکر صلاح دیدند که بتی تهیه کنند و آن را پنهان کنند تا در صورت شکست مسلمانان، آن بت را به مشرکان نشان داده تا سندی باشد بر این که آنان آئین قدیم حود را رها نکرده اند. جبرئیل به پیامبر(ص) خبر داد و پیامبر به آن دو فرمود:  در دوران جاهلیت چند بت را پرستش کرده اید؟ آنها گفتند: ای محمد، ما را بدانچه در جاهلیت گذشته است سرزنش مکن. پیامبر فرمود:  امروز چند بت پرستش می کنید؟... آنها به دست و پای پیامبر(ص) افتادند و از فعل خود ابراز ندامت کردند. پس پیامبر(ص) به علی(ع) فرمود که به فلان مکان برود و آن بت را بیرون آورد و آن را بشکند. علی(ع) می فرماید: من رفتم و آن بت را از مکانش بیرون آوردم و چهره و دست و پایش را شکستم و نزد رسول خدا(ص) بازگشتم، و به خدا سوگند که ناراحتی را در چهره آن دو تا هنگام مرگشان به سبب این کار دیدم. امیرالمؤمنین(ع) پس از ضربت خوردن عمر، یقه پیراهن وی را گشود و مجسمه کوچکی از بت «لات» را که بر گردن آویخته بود در حضور حاضران بیرون کشید.

[3]- کُنیه ای که مشرکان قریش به پیامبر اسلام(ص) داده بودند.

[4] - ابوحامد غزالی، از علمای بزرگ اهل سنّت(معروف به امام الحرمین) می نویسد: «از خطبه‌هاى پیامبر اسلام(ص) خطبۀ غدیر خم است که همۀ مسلمانان بر متن آن اتفاق دارند. رسول خدا(ص) فرمود: هر کس من مولا و سرپرست او هستم، على مولا و سرپرست او است. عمر بن خطاب پس از این فرمایش رسول خدا(ص) به على(ع) گفت: تبریک، تبریک، اى ابوالحسن، تو اکنون مولای من و هر مؤمن دیگرى هستی. این سخن عمر حکایت از تسلیم او در برابر فرمان پیامبر و امامت و رهبرى على(ع) و نشانه رضایتش از انتخاب على(ع) به رهبرى امّت دارد، اما پس از آن، عمر تحت تأثیر هوای نفس و حبّ جاه و ریاست خود قرار گرفت و استوانه خلافت را از مکان اصلی تغییر داد و با لشکر کشی‌ها، برافراشتن پرچم‌ها و فتح سرزمین‌ها، راه امّت را به اختلاف و بازگشت به دوران جاهلیت هموار کرد؛ فنبذوه وراء ظهورهم واشتروا به ثمناً قلیلاً... پس، آن(عهد) را پشتِ سر انداختند و در برابر آن، بهایى ناچیز به دست آوردند و چه بد معامله‏اى کردند».[4] ابن أثیر نیز ذیل حدیث حوض می نویسد: «أی متخلفین عن بعض الواجبات و لم یرد رده الکفر و لهذا قیده بأعقابهم، لأنه لم یرتد أحد من الصحابه بعده و إنما إرتدّ قوم من جفاه الأعراب... صحابه تخلف کردند از بعضی از واجبات بزرگ...».[4]

[5] - اسراء؛ 60.

[6] - بحارالانوار؛ ج30، ص287 ،رقم151، باسند مذکور از ابو حسین محمد بن هارون بن موسی التلعکبری از پدرش از ابو علی محمد بن همام از جعفر بن محمد بن مالک الفزاری از عبد الرحمن بن سنان صیرفی از جعفر بن علی حوار از حسن بن مسکان از مفضل بن عمر جعفی از جابر جعفی از سعید بن مسیب(منبع شیعی).

| ٢:٠۱ ‎ب.ظ - جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳
+ نظرات ()
 
        منوی اصلی
خانه
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
 
        درباره وبلاگ

 
         نویسندگان

 
       موضوعات مطالب
احادیث و روایات(٢۸۸)
تشیع و تاریخ(۱٩٩)
تاریخ و عاشورا(٦٠)
نگارخانه(٥٠)
اسناد شهادت حضرت زهرا(۳٧)
اسناد امامت امام علی ازکتب اهل سنت(٢۸)
زندگی نامه امام علی(٢٦)
ادعیه و زیارات(٢٦)
عایشه(٢۳)
شعر مذهبی(٢٠)
قرآن(۱٩)
دانلود(۱۸)
دانش و کرامات امام علی(۱٥)
روایات اهل سنت درباره عمر(۱٤)
داستان(۱٤)
وهابیت(٧)
جنایات سپاه اعراب(٧)
اسناد شهادت پیامبر(٤)
حفصه(۳)
تقویم و اعمال ماه رجب(٢)
اسناد امامت امام علی ازکتب اهل سنت(٢)
مهدویت(۱)
جنایات سپاه اعراب(۱)
 
       سایر امکانات

  RSS 

POWERED BY
PersianWeblog.COM

 قالب غدیر

.... ..

اسناد امامت امام علی و شهادت فاطمه ع
لوگو وبلاگ
...
...

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

... ... ...

.... .... ...
.
.
...
 ...

زیارت عاشورا

ذکر کاشف الکرب

دعای عظم البلا

...

 

 ... Online User ...

 


تمامی حقوق محفوظ می باشد!

www.amiremomenin.persianblog.ir- Designed By shahrooz tehrani