سخنرانى معاویه دوم، فرزند یزید ملعون به نفع اهل بیت و بر علیه پدرانش

در کتاب ستاره های فضیلت، جلد 1 این چنین آمده است: این معلم اشعه فروزان تعلیم قرآن را در دل معاویه دوم روشن نمود و او را یک فرد معتقد به اسلام و حقوق اهل بیت (ع) بار آورد.

به نحوی که بشارتی می نویسد:

معاویه دوم که در نوجوانی و در سن 23 سالگی به حکومت رسید آشکارا اقدامات پدرش یزید و پدربزرگش معاویه را به باد انتقاد می گرفت و آن ها را مقصر و غاصب می نامید و بی شک این امور بازمی گشت به تعالیمی که نزد معلم خود «عمر المقصوص» در سنین کودکی و نوجوانی فراگرفته بود.

در کتاب ستاره های فضیلت به زیبایی هر چه تمام تر شرح حال و رسواگری های خاندان بنی امیه توسط معاویه دوم بیان شده، به نحوی که آمده است:
معاویه جوان چهل روز بر مسند خلافت نشست و در ظرف آن مدت کوتاه اعمال ننگین و شرم آور دوران حکومت پدر و جدّ خود را به خوبی بررسی کرد و متوجه شد که یزید و معاویه برای چند سال حکومت چه جرائم عظیمی مرتکب شده اند و چگونه با اعمال بی رحمانه به مخالفت خدای بزرگ قیام کرده اند و صدمات غیرقابل جبرانی بر پیکر اسلام و مسلمین وارد ساخته اند.

معاویه دوم خود را بر سر دوراهی بسیار مهم و فوق العاده حساس و خطرناک دید که یا به ریاست و زمامداری خود را ادامه دهد و مانند پدر و جدش به جنایتکاری و ناپاکی آلوده گردد و در ضمن تمام تمایلات نفسانی خود را اشباع کند.
و یا مطیع اوامر الهی و پیرو حق و فضیلت شود و دست از ریاستی که مایه ننگ و گناهکاری است دست شسته و کناره گیری نماید و شهوات ناروا و ضدانسانی را سرکوب نماید.

سرانجام به راه دوم تصمیم گرفت و با نیروی ایمان و تربیت های عمیق که در ایام کودکی و نوجوانی از استاد خود فراگرفته بود بر هوای نفس خویش پیروز گشته و از خلافت کناره گیری کرد و با کمال شجاعت به مقام و ریاستی که آلوده به انواع گناهان بود پشت پا زد.

افشاگری های بی پروا!
روزی که خواست راز نهفته را علنی سازد در جامع دمشق در مجمع بسیار مهمی که عموم طبقات مردم و رجال کشور حضور داشتند بر منبر رفت پس از حمد و ثنا آغاز سخن کرد و گفت:
«جدّ من معاویه بن ابی سفیان در مورد خلافت با کسی معارضه کرد که از تمام مردم به پیغمبر (ص) نزدیک تر بود و سابقه اسلامش بیشتر و در شجاعت و علم از همه برتر بود و بر مقام خلافت از همه شایسته تر بود، او بود که اول ایمان آورد هم پسرعموی پیغمبر و هم شوهر دختر وی و هم پدر سبطین بود».

«با چنین شخصی جد من به جنگ برخاست و شماها نیز به یاری او برخاستید تا کار خلافت بر وفق مرادش حاصل شد روزی که اجلش رسید تنها در قبر خود آرمید و اینک در گرو اعمال و ستمکاری خویشتن می باشد».
«پس از آن پدرم یزید خلافت را به ارث برد او به علت سوء رفتار و گناهکاری برای خلافت شایسته نبود ولی خودسرانه بر مرکب هوای نفس سوار شد کارهای ناپسند خویش را نیکو می پنداشت به حریم الهی تجاوز کرد به فرزندان رسول خدا بزرگترین ستم ها را روا داشت ولی مدت حکومتش کوتاه بود و او هم مانند پدرش در گرو اعمال زشت خویش اسیر دیگران است.

هنگامی که سخنان وی در میان بهت و تحیّر مردم به اینجا رسید بغضی گلوگیرش شد، مدتی بلندبلند گریه کرد، سپس گفت:

«مردم من گناهان شما را به دوش نمی گیرم اینک من بیعت خود را از شما برداشتم و از خلافت کناره گرفتم».

سخنان معاویه مجلس را طوفانی کرد و همه با تعجب آمیخته با تأثیر به یکدیگر نگاه می کردند مروان بن حکم که پای منبر نشسته بود به سخنان معاویه بن یزید اعتراض کرد او با شدت و تندی به مروان گفت «از من دور شو آیا بدین من از در خدعه و نیرنگ وارد می شوی من شیرینی خلافت شما را نچشیدم تا تلخی های مسئولیت و گناهانش را بنوشم» اگر خلافت مایه بهره مندی و منفعت است بدبختانه پدر من از آن جز گناه و ضرر نبرد، سپس با دیده اشکبار از منبر به زیر آمد.

بنی امیه که بر اثر این پیش آمد با خطر بزرگی مواجه شده بودند و ممکن بود خلافت از خاندان آن ها خارج شود سخت غضب آلود و خشمگین گشتند بلادرنگ بر سر عمرالمقصوص معلم معاویه ریختند، به وی گفتند تو او را چنین تربیت کردی از خلافت منصرفش نمودی تو دوستی علی را در نظر وی جلوه داده ای و همه چیزها از تو سرچشمه گرفته، سپس او را گرفتند در گودالی زنده زیر خاک گذاشتند.

سرانجام معاویه دوم
پس از قتل استادی معاویه دوم، دیگر اندیشه و طرز فکر وی برای بنی امیه قابل پذیرش نبود. علی محمد بشارتی می نویسد:

در این میان مروان بن حکم که بسیاری از جنایات معاویه و یزید حاصل اندیشه های شیطانی او بود و از قبل خود را برای چنین روزی فراهم ساخته بود، از فرصت استفاده کرده و در جلسه ای با حضور سران بنی امیه خطر حکومت معاویه دوم را گوشزد کرد و خواستار برگرداندن قدرت و تسلط بر اوضاع شد و با این توطئه شبانه بر سر معاویه دوم ریختند و او را کشتند.

البته در تاریخ نقلی دیگر نیز هست که وی جوان مرگ شده است، به هر حال پس از مرگ وی، اطراف قبر او را مسجدی بنا نمودند و بر سر مزار وی را با صندوق مجللی تزیین کردند و تا زمان حاضر نیز مورد احترام مردم است، اما از قبر پدرش یزید اثری نیست و قبر جدش معاویه در محله النقاشات در یک زیرزمین مرکز زباله است و هر کس به آنجا می رود یک لنگه کفش و یا یک چیز کثیف به آنجا می اندازد.

یکى دیگر از شواهدى که قاتل بودن یزید را اثبات مى کند، سخنرانى معاویه فرزند یزید است. وقتى یزید مرد، معاویة بن یزید که در توصیف او مى گویند: جوان صالحى بوده، در نخستین سخنرانى خود گفت: پدرمقاتل حسین علیه السلام است(!)، جدّم غاصب خلافت بوده و من کارى به خلافت ندارم.
 بعضى از نویسندگان ما گفته اند: او شیعه بوده است، به رغم این که مردم را به سوى امام سجّاد علیه السلام راهنمایى نکرده است. ولى نویسنده در شیعه بودن او تأمّل دارد. به هر حال، او خلافت را نپذیرفته است.
 ابن حجر مکّى در کتاب الصواعق المحرقه که در دفاع از شیخین و ردّ بر شیعه نوشته، چنین مى نگارد:
  معاویة بن یزید به میان مردم نیامد و نماز جماعت به امامت او برگزار نشد و در امور حکومت دخالت نکرد و فقط چهل روز حاکمیّت داشت و از ویژگى هایى که بر خوبى او دلالت دارد، این است که وقتى بر فراز منبر رفت، گفت:
 إنّ هذه الخلافة حبل اللّه وإنّ جدّی معاویة نازع الأمر أهله ومن هو أحقّ به منه علی بن أبی طالب، ورکب بکم ما تعلمون... ثم قلّد أبی الأمر وکان غیر أهل له ونازع ابن بنت رسول اللّه صلى اللّه علیه وآله...;
 همانا این خلافت، ریسمان الهى است و جدّم معاویه آن را به ناحق از على بن ابى طالب گرفت و آن چه را مى خواست انجام داد... سپس نوبت به پدرم رسید که او نیز اهلیّت تصدّى خلافت را نداشت و با فرزند دختر رسول اللّه صلى اللّه علیه وآله به دشمنى پرداخت... .
 او در حالى که گریه مى کرد، افزود:
 إنّ من أعظم الأُمور علینا علمنا بسوء مصرعه وبئس منقلبه، وقد قتل عترة رسول اللّه صلى اللّه علیه وآله، وأباح الخمر وخرّب الکعبة... فشأنکم أمرکم. واللّه لئن کانت الدنیا خیراً... ولئن کانت شرّاً فکفى ذرّیة أبی سفیان ما أصابوا منها;1
 یزید عترت رسول خدا صلى اللّه علیه وآله را به قتل رساند، شرب خمر را مباح کرد و کعبه را تخریب نمود، او اهل جهنم است و بر ما بسیار دشوار است... .
 بنابراین سخنرانى، فرزند یزید به قاتل بودن پدرش اقرار کرده است. او حتى به نتیجه این جنایت که ورود به دوزخ است نیز اعتراف کرده و بعد هم دست از خلافت برداشته و گفته است: خودتان مى دانید و من به خیر و شر حکومت کارى ندارم.
 
 1 . الصواعق المحرقه: 134.

 

/ 10 نظر / 51 بازدید
پدرام

سلام وبلاگ زیبایی دارین اگه زحمت نیست به منم سر بزنید و اگه افتخار بدین تبادل لینک بکنیم

علیرضا

سلام.یک سوال داشتم آیا حضرت علی (ع) به عمر و عثمان مشاوره نظامی داده بود در صورتی که خلفای قاصب به منظور غارت و کشتار وارد ایران شدند.در چند جا خوندم که امام مشاوره جنگی نداده بود ولی در چند جای دیگر هم برعکس این قضیه رو خوندم.

علیرضا

سوالمو کاملتر کنم.راجع به جنگ نهاوند هم لطف کنید توضیح بدین که آیا حضرت علی (ع) به آنان مشاوره نظامی داد در صورتی که قاصبان بعد از آن جنگ مردم را غارت کردند

علیرضا

سلام مجدد و خسته نباشید بابت مطالب جالب و تاریخی وبتون.ممنون که سوال اولم رو جواب دادین.میخواستم بدونم قضیه جنگ نهاوند چیست و آیا عثمان بعد از شنیدن حمله سپاه ساسانی چاره ای جز مشورت خواهی از حضرت علی (ع) ندید و آیا این کارو کرد؟

علیرضا

انشاالله از روی سند تاریخی میفرمایین دیگه.چون من جایی خوندم که چون این خبر به عثمان رسید دست به دامان امیرالمومنین شد برای نابود نشدن در جنگ

علیرضا

ببخشید سوال آخر من یعنی کامنت آخرم بهتون نرسیده؟

علیرضا

سلام دوباره.من همین سوالیرو که اینجا پرسیدم تو سایت پرسمان هم پرسیدم اونا این جوابو به من دادن: پاسخ: تمام آن چه كه از آن با عنوان همكاري امير مؤمنان عليه السلام با خلفا ياد مي شود به سه دسته تقسيم مي شود: 1. مشورت در امور قضائي ؛ 2. مشورت در امور دفاعي و جنگي ؛ 3. مشورت در مسائل علمي و حلّ مشكلات اعتقادي . نقش امير المؤمنين در اين موارد حد اكثر به اندازه پاسخ به درخواست ارشاد وراهنمائي طرف مقابل است كه وظيفه هر مسلماني است . حتي اگر طرف مشورت غير مسلمان باشد ، باز هم وظيفه دارد كه با نهايت امانت داري وي را راهنمايي كند ؛ چه رسد به اين كه اگر مسأله حفظ اساس اسلام و دين خدا در ميان باشد. مگه کشتار ایرانیان بعد از جنگ نهاوند جزو حفظ دین بود؟ لطفا بفرمایین که این جواب درسته یا نه ممنون

علیرضا

واقعا خدا خیرتون بده.ببخشید من سوال زیاد میپرسم.این قضیه که حضرت علی(ع) به خاطر حفظ دین و نابود نشدن دین در جنگ نهاوند به خلیفه قاصب راهنمایی دادن آن هم از روی خواست خود خلیفه درست.پس اگر بخواهیم به نتیجه برسیم باید بگیم خلیفه قاصب و یارانش بعد از راهنمایی گرفتن از حضرت امیر و پیروزی در جنگ باز هم سخنان حضرت امیر را نقض کردن و به وحشی گری پرداختند؟؟

علیرضا

و اینکه واکنش حضرت علی بعد از شنیدن وحشیگری اعراب در ایران در تاریخ چه آمده است؟

علیرضا

ببخشید شما چند روز به چند روز به وبتون سر میزنید؟