سوء ظن عایشه به پیامبر اکرم و تعقیب های شبانه

این در حالیست که روایات ما می فرمایند که: إِنَّ الْحَسَدَ لَیَأْکُلُ الْإِیمَانَ کَمَا تَأْکُلُ النَّارُ الْحَطَب (بحارالانوار 70/238)

یعنی: حسادت ایمان را میخورد همانطور که آتش هیزم را میخورد ! با توجه به این روایت آیا میتوان گفت که عائشه ایمان داشته است ؟


روایات:

عایشه می گوید شبی که نوبت من بود تا رسول خدا صلی الله علیه و اله در خانه من باشد. عبا را از دوش خود برداشت و به گوشه ای گذاشت, کفش هایش را در آورد و کنار بستر نزدیک پایش نهاد. آنگاه گوشه جامه خود را روی خود کشید و دراز شد و زمانی به همین حال باقی ماند به اندازه ای که گمان برد من به خواب رفته ام. پس از جای خود برخاست و آهسته و آرام عبای خود را برداشت. و بی صدا کفش هایش را پوشید و سپس در را باز کرد و بیرون شد و آرام و بی صدا آن را پیش کرد.

من بی تأمل از جای برخاستم و لباسم را پوشیدم, روسری خود را بسر کرده عبا را بر آن کشیدم و شتابان از خانه بیرون آمده به تعقیبش پرداختم و پی او را تا گورستان بقیع گرفتم!

رسول خدا صلی الله علیه و اله در آنجا بایستاد و توققش به طول انجامید آنگاه دیدم که سه نوبت دست ها را به آسمان بلند کرد. پس از آن برگشت, من هم بازگشتم. او شتاب کرد, من هم شتاب نمودم. به سرعت قدم هایش بیفزود, من نیز چنان کردم. در آخر بدوید, من هم بدویدم. و سرانجام جلوتر از او به خانه وارد شدم و فقط این اندازه وقت داشتم که خود را به رختخواب افکنده دراز شدم که وارد شد. من که در آن حال به تندی نفس می زدم. رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمود:

- عایشه! چرا اینطور تند نفس می زنی!
- چیزی نیست ای رسول خدا !
- خودت خواهی گفت, یا خدای دانای به اسرار مرا بیاگاهاند؟
- پدر و مادرم بفدایت, موضوع چنین و چنان است.
- پس آن سیاهی که پیش روی خود می دیدم تو بودی؟!
- آری
- چنین گمان بردی که خداوند و پیامبرش بر تو ستم روا می دارند. (1)

همچنین گفته است: شبی رسول خدا از نزد من خارج شد, غیرت و حسادتم بجوش آمد و سخت منقلب و ناراحت شدم. چون آن حضرت باز آمد و حال مرا دید علت را دریافت و فرمود: عایشه ! تو را چه می شود, باز هم حسادت کرده ناراحت شدی ؟!
گفتم: آخر چرا همچون منی, بر چون توئی حسادت نورزد!

پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله فرمودند: باز هم که گرفتار شیطانت شده ای ! (2)

و نیز گفته است: چون پاسی از شب گذشت, رسول خدا برخاست و بیرون شد. گمان بردم که پیش یکی از همسرانش می رود. پس برخاستم و آهسته و آرام به تعقیبش پرداختم تا به گورستان رسید. آنجا بایستاد و خطاب به مومنانی که بخواب ابدی فرورفته بودند گفت: درود بر شما گروه مومنان باد !
ناگهان برگشت و مرا در پی خود دید و فرمود: وای بر او (عایشه) اگر از دستش می آمد چه ها که می کرد.(3)


اسناد:

(1) مسند احمد 6/221 به روایت قیس بن مخرمه بن المطلب
(2) مسند احمد 6/115 به روایت عروه بن زبیر
(3) مسند احمد 6/76 و 111 بنا به روایت قاسم. و همچنین مسند طیالسی حدیث 1429

/ 0 نظر / 43 بازدید